تبليغاتX
The Forgotten Part

شنبه 1388/02/26

تو را در فراسوی مرزهای تنم دوست دارم

بعضی چیزها را نمی شود به همین راحتی راه داد توی زندگی.باید آزادش بگذاری تا بیاید از روی آرامی.لم بدهد بین این روزها.کم کم خودش را جا کند بین صحبت های روزمره!و تو وقتی به خودت بیایی که آن چیز در تو رخنه کرده است...

این 2دو تا بودن نشئه ات می کند.هرچه پیش می روی بیشتر می خواهی!گاهی مست می شوی!گاهی سخت می شوی!کافی است که نباشد،استخوان های ذهنت درد می گیرد،جای خالی اش خالی ات می کند..تیره ات می کند...تار می شوی..زار می شوی..هزار بار می میری.

اینجا می نویسم تا بماند،همین روزهای پارسال بود که اولین بار دیدمش.بی هوا آمده بود هوای مارا ببرد انگار!

"کبریت خیس" عباس صفاری آورده بود و رویش نوشته بود:دنیا همانطوری می چرخد که او دلش می خواهد!بعد ها گیر کرده بودیم به هم،قاطی شده بودیم اصلا.بعد ترش این پدر بود که مرا دست او می سپرد!

او غریبه ی دیروز بود که حالا نیمه ی دیگر این زندگی است.

نوشته شده توسط المیرا در 23:25 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

سه شنبه 1388/02/01

گرد جهان گردیده ام

خوبان عالم دیده ام

نکته،همه سنجیده ام

                            اما تو چیز دیگری.....

نوشته شده توسط المیرا در 0:36 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

یکشنبه 1388/01/30

زندگی آن بهار پر باران است...همان چیز که این روز ها مدام اتفاق می افتد.

این روزها بیشتر فکر می کنم.بیشتر از گذشته.به آدم ها.دقیق تر می شوم تویشان!می گردمشان و درست همینجاست که معلوم می شود آدم ها از طایفه ی خدا هستند.چون هرچه بگردی دورتر می شوی.اصلا آدم های امروز را نباید تحلیل کرد.باید قبولشان کنی.این جزء قواعد بازی است.

از اینطرف قضیه هم که نگاه کنی همین است.برای این که آدم ها تفتیشت نکنند،باید خودت را به آن راه بزنی!باید ادای آدم های ساده لوح احمق را در بیاوری تا یک آدم سطحی به نظر برسی و دست از عقایدت بردارند!

تا در خودت گم شوی و آنچه در مغزت می گذرد را ببینند،فاش شده ای و این بدترین اتفاق دنیاست.

 

پ.ن.زندگیم انگار دارد عوض می شود.آنقدر که گاهی احساس می کنم باید به دنبال اتفاقات بدوم.تغییرات همیشه خوب است.دیگر وقت راه رفتن روی چهار چوب ها رسیده است!وقت آن که پایت را روی خط قرمزها بگذاری،کمی جابجایشان کنی تا خاکمال شوند.

نوشته شده توسط المیرا در 21:5 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

جمعه 1388/01/14

فراموش باد نام هرچه باد!

چراغ ها خاموش

و روی کیک تولد

یک آی با کلاه

که عنقریب به فوت بی رمقی

الف خواهد شد

              و داستانی دیگر

 

داستان های دنیا درست از همان جایی که تمام شده اند شروع می شوند و بی هیچ بهانه ای همانجا تمام می شوند که دلشان می خواهد و من عادت کرده ام که چهاردهمین روز بهار داستان تازه ای باشد.

 

پسرم دیگر بزرگ شده است.آرنجش را خم می کند و بازو هایش را به من نشان می دهد.انگار دیگر مرد شده است.به من احتیاجی ندارد.دیگر نوبت دنیاست که چیز هایی را که به من آموخت به او هم یاد بدهد.به او یاد بدهد که این عادت عشق است.بی هوا می رسد.درست سر به زنگاه و تکرار دوباره ی ماست.تکرار افتادن ما و از هم پاشیدن بند هایی که خورده بودیم ...و باران همیشه عجیب است.درست وقتی می بارد که هیچ کسی نیست تو را به خیابان ببرد.به او یاد بدهد که هر چه بزرگتر می شود تنهاتر است و جنگیدن مزخرف ترین دروغ دنیاست.

 

مردی از من می پرسد که چند ساله ام و من نگاهش می کنم.بیست و پنج سال به علاوه ی تمام آن روز هایی که به اندازه ی یکسال گذشت....تمام شب هایی که انگار هزار شب گذشت و همه چیز را گرفت.او هیچوقت نخواهد فهمید که من چند ساله ام.

 

امشب تنهاتر از همه ی سال های پیش....شمع های روشن نشده ی روی کیک را خاموش می کنم.

نوشته شده توسط المیرا در 0:4 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

پنجشنبه 1388/01/13

اگر چیزی هنوز از من باقی مانده باشد

تحقیر شدن احساس بدی است.....کشنده است...زخم می زند و جایش خوب نمی شود.

و من می گذارم تحقیر کند.....زخم بزند که هیچوقت جایش خوب نشود و او هیچوقت نفهمد حرف های نگفته چقدر روی دل آدم سنگینی می کند.

نوشته شده توسط المیرا در 0:58 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

دوشنبه 1388/01/10

قلمم،دلتنگ روزهای از تو نوشتن است

گوشی را که بر می دارد از خوشحالی بال در می آورم.دلم برایش تنگ شده است اما صدای او سرد است.خودم را به آن راه می زنم. می گویم هنوز پارسال است...امسال نشده است.سردی های پارسالی اسم دارند فقط.سردی های بی برفند.سردی های بی رسمند.توی همین روزهای سرد بی رسم دانه می پاشیدم برای قمری ها.باد نمی وزید...انگار می بارید.نه بارانی..نه برفی.فقط باد می بارید.دانه ها را می شست.و قمری ها می مردند.

 تند تند حرف می زنم.آسمان را به زمین می دوزم تا خالی هایی که وسط صحبتمان به وجود می آید معلوم نشود.خالی هایی که دوخته نمی شوند.جوش نمی خورند.هر دو ساکت می شویم انگار چیزی آن وسط کم می آید.و من دو سر حرف را به سختی به هم می چسبانم.مثل خیلی چیز های دیگر که دلم می خواست کش بیاید.قد بکشد که نکشید.و من با آنها امسال ها را پارسال می کنم......

بین یکی از همین سکوت هاست که می رود.و من که دلم هنوز تنگ است و باد که هنوز می بارد.

نوشته شده توسط المیرا در 1:51 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

جمعه 1387/12/30

نرم نرمک می رسد اینک بهار...خوش به حال روزگار

عجیب که این سال کهنه بی تو خیال نو شدن ندارد.....و من مدام هزار آسمان دلیل را به صد ریسمان توجیه می بافم که تو اینجایی...همین کنار نشسته ای و من آروزی تحویل سالم برای توست.

سال نو مبارک.

نوشته شده توسط المیرا در 11:4 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

شنبه 1387/12/24

من از تو زاییده شدم،چونانکه باران ها از اقیانوس

فیلم های عاشقانه را همیشه دوست داشته ام.فیلم های عاشقانه اگر چه گاهی در فیلم نامه بسیار ضعیف است اما اگر خوب ساخته شود چیز های زیادی در بطن خود دارد.فیلم های دراماتیک معمولا  با زندگی آدم هایی شروع می شود که قرار است عاشق هم شوند...ویژگی هایشان...مشکلاتشان،پس یک ژانر اجتماعی محض است.قهرمانان فیلم عادی ترین انسان ها هستندکه نه به خاطر هوششان و نه به خاطر قدرت سیاسی –مالی،در قسمتی از ماجرا قرار گرفته اند.دو طرف ماجرای عاشقانه بعد از مدتی شروع به رویا پردازی می کنند.تخیل همان چیزی است که از طرف مقابل قهرمان می سازد و بعد باید برای به دست آوردن این قهرمان ساخته ی ذهن جنگید.پس فیلم های درام  دارای ته مایه ی تخیلی و جنگی محسوس نیز هست.بخش ترسناک ماجرای عاشقانه این است که همیشه یکی جلو می رود ویکی عقب می ماند...یکی می میرد و دیگری زنده است .یکی عاشق تر و آن یکی فارغ تر است و آخر سر هم همیشه یکی تنها می ماند و بخش کمدی ماجرا اینجاست که فیلمهای عاشقانه با وجود نشان دادن دردها و غم ها،هیچگاه عبرت دهنده ساخته نمی شوند.

 * * *

فیلم های عاشقانه در همه جای دنیا یکی است....درست مثل ماجراهای عاشقانه،مثل حرف های عاشقانه.و ما باز هم عاشق می شویم...ادامه می دهیم....سختی می کشیم...می جنگیم....بغض می کنیم.....از همه چیزمان می گذریم....چون عاشقی قشنگ ترین عادت دنیاست.

نوشته شده توسط المیرا در 14:37 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

چهارشنبه 1387/12/21

دختر بهار

نفرین به بهار،
که فرزندانش خیانت‌پیشه‌اند،
اردیبهشت به دنیا آمده‌اند و بهمن را دوست دارند،
خرداد به دنیا آمده‌اند و پاییز را دوست دارند،
و فروردینی‌ها،
آن طبع‌های سرد،
انگار نه انگار که فرزندان نوروز هستند،
با مرداد خاطره‌بازی می‌کنند.
 
از وبلاگ سیاوشون
 
پ.ن:من دختر بهارم اما....دختر همان طبع های سرد....اینجا می نویسم برایت اما...بهار همان فصلی است که باید برای تو باخت!
 
نوشته شده توسط المیرا در 1:18 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

شنبه 1387/12/17

من هنوز می جنگم

باور می کنم اگر باید باور کنم

که خوشی های این دنیا جز نیمروز بیشتر کش نمی آید!

نوشته شده توسط المیرا در 23:44 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  •