پنجشنبه 1387/05/31
دنیا بزرگتر از این نمیشود که!
همیشه عادت داشتم کفشهایم را بزرگتر از پایم بخرم!خوشم می آمدپایم توی کفش لق بزند.حس خوبی بود.همیشه مجبور بودم آهسته راه بروم که از پایم در نیاید.خوشم می آمد به نگاه متعجب کفش فروش ها جواب های احمقانه بدهم.با کفشهای گشادتر انگار زندگی جادارتر بود!!
امروز اما دلم نمیخواهد کفشهایم بزرگتر باشد.کفشهای اندازه ی پایم میخرم.کاش زودتر میفهمیدم زندگی همان است که هست حتی اگر کفشهای من خیلی بزرگتر از پایم باشد.بیست و چند سال باید بگذرد تا بفهمی اصلا همان بهتر که دنیا بزرگتر از این نمیشود.آنوقت چقدر بیشتر باید میگشتم تا تو را پیدا میکردم.
کاش گلیم آدم آنقدر بزرگ بود که هرچه پایت را دراز میکردی باز هم توی گلیم خودت بودی!!!!!
چهارشنبه 1387/05/30
کاش....
از هرچه بگذریم
از چشمان تو که نمیشود گذشت
چقدر قشنگ حرف میزنند
وقتی من سکوت کرده ام
چشمان تو مادر زادند!
تو اما دیگر به خواب من نیا
نیا که ببینمت تو او نیستی
کاش لبخندت را در نامه ای برایم پست کنی
کاش.....
دیگر به جنگ من نیا
من به دیگری باخته ام هر آنچه تو میخواستی!
فریاد شیری
دوشنبه 1387/05/28
حال همه ما خوب است...اما تو باور نکن!
هزار خیابان را راه رفته ام.تمام مدت به این فکر میکردم که مگر میشود این همه فکر توی مغز آدم بگنجد.هزار بار اشک توی چشمهایم جمع میشود.بغض میکنم.کاش کسی بود میپرسید زنده ام یا نه.کاش میپرسید این همه نگرانی را چطور تحمل میکنم.
کاش کسی بود که مرا از یاد نبرده بود.
کاش کسی بود که مرا از یاد نبرده بود.
یکشنبه 1387/05/27
چشمهایم را بسته ام.پاهایم توی آب است.قورباغه ها کنار پایم وول میخورند.دستهایم را از هم باز میکنم.باد به دست هایم می خورد.کوه ها مرا احاطه کرده اند و خورشید آن بالا دارد میخندد.چشمهایم را که باز میکنم صدای شاتر دوربینش می آید.باز هم لحظه ها را شکار کرده بود.حیف شد!آن خوشبختی که توی بغلم بود آنقدر بزرگ بود که توی لنز جا نشده بود!
