یکشنبه 1387/06/31
بیا همه برگها را زرد کن....اما کاری به عشقمان نداشته باش
پنجشنبه 1387/06/28
تو همین که هستی کافیست!
مثل همه ی مردهای دنیا گاهی عصبانی است،بعضی اوقات گیر می دهد،وقتی مریض است بیشتر از واقعیت ناله می کند.دوست دارد کنترل همه چیز در دستش باشد.دور چشمهایت را که سیاه کنی اخمهایش توی هم میرود.وقتی خواب است باید آرام راه بروی چون اگر بیدار شود بد عنق است.هر چه می گذرد موهایش بیشتر سفید می شودو مثل تمام مردها سبیل بیست ساله اش را میزند تا جوانتر نشان بدهد و همیشه بدجور سر وقت است.
اما وقتی نباشد انگار همه جا چیزی کم است.دلت غنج میرود وقتی برایش نامه می نویسی که عاشق شده ای.کیف می دهد وقتی خودت را لوس می کنی و او هی ناز میخرد و نمیداند که سر بی مو و شکم گنده و صورت آفتاب سوخته اش انگار عاشقانه ترین هیبت دنیاست....
پنجشنبه 1387/06/28
آی پاییز....خوب شد که آمدی
و با آنکه میترسم و مضطربم
باز با تو تا آخر دنیا هستم
می آیی کنار گفتگویی ساده
تمام رویاهایت را بیدار می کنم
و آهسته زیر لب می گویم
برایت آب آورده ام
تشنه نیستی؟
فردا به احتمال قوی باران می آید
تو پیش بینی کرده بودی که باد نمی آید
با این همه ...دیروز
پی صدایی ساده که گفته بود بیا ،رفتم.
تمام راز سفر فقط خواب یک ستاره بود.
خسته ام ری را!
می آیی همسفرم شوی؟
گفتگوی میان راه بهتر از تماشای باران است
توی راه از پوزش پروانه سخن میگوییم.
توی راه خوابهایمان را برای بابونه های دره ای دور تعریف میکنیم
باران هم که بیاید
هی خیس از خنده های دور از آدمی،می خندیم
سید علی صالحی
چهارشنبه 1387/06/27
چشمهایم به در است!
مثل امشب که هرچه میگردم نیستی!
یکشنبه 1387/06/24
نابینای توام....نزدیکتر بیا
این روزها انگار حواسش بیشتر پی عکاسی است.الحق که این عکسهای آخری چقدر هم خوب از آب در آمده است.مدام هم میگوید دارم عکاس حرفه ای میشوم.دوربین را که در دستانش میگیرد جدی تر میشود.دیگر از آن پسر کوچولو که بالا و پایین میپرد خبری نیست.مردی میشود که پشت سر هم تکرار میکند برای خوب عکس گرفتن باید خوب دید....خوب نگاه کرد....
بعضی عکس ها آدم را یکجور دیگر میکند.انگار بلندت میکند می بردت یک جای دیگر.آنجور که دلت میخواهد تفسیرش میکنی و خودت را جای هر تکه از عکس میگذاری.یادت می آید دل تو هم همینقدر چین و خم داشت.ترک های خشکش از همان دورها هم دیده میشد.حتما درد زخم های چاقوی گذشته را تحمل کرده ای که حالا چیزی در جانت بروید که جراتت را زیاد کند و تو آن را صادقانه تقسیم کنی.
کاش میدانست که چقدر این عکس را با آن پس زمینه تارش دوست دارم......
جمعه 1387/06/22
قرار تازه....جنگ تازه
همان موقع بود که پرسید چرا میخواهم بجنگم!نشد بگویم.نتوانستم بگویم که برای فرار از دیوارهای این شهر لعنتی راه دیگری باقی نمانده.تمام شهر بوی چیزهایی را میداد که روزی دلبسته اش بودم. پر بود از خاطراتی که دیگر از بازسازی آنها خسته بودم.محزون بودم و گوشه گیر.راهی نمانده بود.
گوشی تلفن را که میگذارم بغض گلویم را گرفته.زندگی هیچوقت آسانتر از قبل نمیشود.یادم می آید در جواب سوالش گفتم این بهترین راه است.بهترین راه از بین تمام راههایی که نشد بگویم وجود ندارند….
سه شنبه 1387/06/19
می خواهم به دیدن ماهی ها که رفتم
دست خالی نباشم.....
سفر هزار و یک چیز خوب دارد.اما یک خوبیش این است که به تو میفهماند چقدر پایت گیر است.همین چند سال پیش بود که قدرت داشتم همه چیز را رها کنم و بروم.فکر میکردم پایبند شدن احمقانه است.اما اینبار هر چه دورتر میشدم انگار بیشتر محتاج برگشتن بودم.دلم برای همه چیز تنگ شده است.برای تمام کتابها،کاکتوسها،آدم ها،تو. حتی برای تمام این دیوارها،حتی این صفحه سفید که مقابلم سیاه میشود.
همه چیز را باید دوباره مرور کرد.دلم اینجا گیر کرده است.
چهارشنبه 1387/06/06
.....
گم میکنم.
خودم را لابلای لبخندهایت
و روزهایم را
به یادت.....
دیروز من...همیشه فردایم خواهد بود
اگر دیگر نبینمت
چهارشنبه 1387/06/06
عشق رنگ است....
سفر چیز خوبی است.حس خوب سفر از مغزت،روحت،تنت بیرون نمیرود.وقتی میروی پر از اضطرابی و هیجان.وقتی بر میگردی پر از خاطره ای!چقدر حرف برای گفتن داری.
اینبار که میروم مثل همیشه همه چیز هایی را که باید ببرم تلنبار کرده ام روی هم.یک چیز مانده است.چیزی که جا گذاشتنش سخت است.هر چند که بردنش ناممکن!
تا برگردم مراقب همه چیز باش.همه چیز!!!!
سه شنبه 1387/06/05
این روزها دلتنگیم بیش است،از پلک زدنهام هم بیشتر...
دلتنگ آن روزهایی هستم
که با افسوس خواب های خوش
بیدار میشدم
و تا شب که دوباره بخوابم
رویایی بودم....
شنبه 1387/06/02
حسرت روزهای خوب....
باشی یا نباشی
من همانم که روزی هفتصد بار
دنیا را دور میزدم
تا تو را طواف کنم.
دردت می آید وقتی گاهی پشت سرت را نگاه میکنی......
جمعه 1387/06/01
این سقوط آخر است.....
گاهی از طبقه آخر یک آسمانخراش پرت می شوی پایین.یعنی پرتت میکنند پایین.آنکه پرتت می کند حتما دلش میخواسته تو نباشی اما تو مگر باورت میشود.اصلا مگر میفهمی بار و بندیل جمع کردن یعنی چه؟
وقتی سقوط می کنی حتی یادت نمی آید اسمت چه بوده.مسلکت چه بوده. سنگ میشوی.حتی گریه هم نمیکنی.سعی میکنی در این لحظه های آخر قوی باشی.چه خوب است که آنقدر سریع اتفاق می افتد که حتی نمی توانی پشت سرت را نگاه کنی.چه خوب که حتی یادت نمی آید این چندمین بار است که سقوط میکنی.یا این چندمین آدم است!
اگر شانس بیاوری و زنده بمانی به دنبال خیلی چیزها میگردی.تکه های خرد شده ات را باید جمع کنی.چقدر باید طول بکشد که با تکه های بند زده کنار بیایی.یادآوری سقوط وحشت زده ات میکند.زخم هایت خوب نمیشوند.به چیزهایی که باخته ای فکر میکنی.خالی میشوی.از عشق،از امید،از ایمان،از آینده.اما مگر میشود از او خالی شد!!!!!