تبليغاتX
The Forgotten Part

دوشنبه 1387/07/29

هوای گرگ و میش بی گرگ و میش می نشود!

- داری میری بیرون؟؟؟؟

- آره.

- اینوقت شب؟؟؟

- شب نیست که !!!!ساعت هفته.

- هوا که تاریک بشه گرگا میان بیرون چه ساعت 7 باشه چه 11.

نوشته شده توسط المیرا در 20:33 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

سه شنبه 1387/07/23

آیا روزمرگی چیزی جز این است!

این روزها همه چیز کاملا روتین است.صبح ها ساعت 6:30 بیدار می شوم.تا ساعت 2 حبس در یک 4 دیواری به نام اتاق.که رسما هیچ چیزش شبیه اتاق درس نیست.تلفن اتاق هم معمولا کشیده است که البته این توانایی بالای من در خود فریبی ستودنی است.چون به همه گفته ام اگر کارم داشته باشند به گوشی میس کال بزنند تا تلفن اتاق را بزنم به پریز.از همان خود صبح تا شب پرده ی اتاق کنار زده است.اینطوری اتاق 3 دیواره است.کمتر دلگیر است!گاهی دلم زیاد برای این قیژ قیژ مودم تنگ می شود .2:30 وقت نهار است.و بعد از آن 4 تا 8 باز در همان 3 دیواری.گاهی دلم می خواهد پریسا زنگ بزند و 1 ساعت با هم حرف بزنیم.این روزها منظم تر از همه ی روزها هستم .اتاق هیچ وقت به این تمیزی نبوده است.ماکت ها دیگر جای خود را پیدا کرده اند بالای آن کمد.دلم برای شرکت هم تنگ شده است و دعوا با کار فرما ها.که مدام سعی می کردند نقشه ها را عوض کنند.دلم ضعف می رود برای ماکت سازی اما مغزم پراز تاریخ معماری است.از تمام کلیساها و مسجد ها و لند مارک های دنیا خسته ام.دلم آزادی بی غل و غش می خواهد.120 روز دیگر در این آلکاتراس خانگی خواهم بود.

دعوت را هم نتوانستم ببینم.سه زن را هم.تنها ارتباطم با آدمها کامنت های اینجا و 360 است که به زور به 4 -5 تا می رسد.این روزها همه چیز سر جایش است جز ذهن معلق من.

 

نوشته شده توسط المیرا در 19:58 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

چهارشنبه 1387/07/17

این خواهش عاجزانه نیست،عاشقانه است

سر خودم را هم که گرم کنم باز هم یادم نمی رود به صفحه ی گوشی نگاه کنم.در این شهر که باشی،دور هم که باشی خوب است.وقتی که نیستی اما،در تمام این خیابان های شلوغ در هم و برهم به دنبال چشم هایت میگردم.

دریغ می کنی اما از خبری که از صبح چشمم به راهش است....

نوشته شده توسط المیرا در 19:38 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

سه شنبه 1387/07/16

چه خوب این عینک سیاه دودی دروغ چشمانت را می پوشاند!

زنگ می زند که "برویم دور هم باشیم.همه هستند،تو هم بیا."دلم نمی خواهد بروم.اما قبول می کنم.در زندگی چیزهای زیادی را نخواسته ام اما بیشترشان را قبول کرده ام.می گویم شاید در این ناخواسته ها چیزی پیدا شود که در خواسته ها نیست.

وقتش که می رسد لباس هایم را می پوشم.نشانه های او را بر میدارم.می گویم شاید تحمل سخت شد،دلم به نشانه هایش خوش باشد.مدام به لحظه ی رسیدن فکر میکنم.می ترسم.گاهی آدمها بیشتر از هر چیز دیگری وهمناک می شوند.دلم میگوید برگرد اما پاهایم میرود.از دور می بینمشان.ده،پانزده نفری هستند.دندان هایشان از لای لبخند های تصنعی شان حتی از آن دور هم دیده می شود.جلو میروم.عینکم را بر نمیدارم.آنها هم.عینکهایمان بهم می خورد که گونه هایمان نه!یکی یکی شان را می بوسم و در همان حال آرزو می کنم کاش هرگز نبینمشان!

گاهی بعضی از آدمها،مکان ها،ماشین ها،عکس ها،کاغذها بخشی از زندگیت می شوند.تو به آنها آویزان می شوی.برای از دست ندادنشان تلاش می کنی اما مدتها بعد،وقتی که نه معیارهایت عوض میشوند و نه دیدگاهت،چیزی در تو عوض می شود.چیزی که تمام تو را زیر و رو می کندو تو فرار می کنی.اما خوب که نگاه کنی،آنها هنوز بخشی از زندگیت هستند.فقط جایشان عوض شده.اینبار آنها آویزان تواند....

 

 

نوشته شده توسط المیرا در 12:8 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

جمعه 1387/07/12

این شب بیهوده،بی پایان نیز هست!

خسیسی نکن....

خودتم می دونی که الان بیشتر از همه ی این دیوارها و تنهایی هاو این سکوت لعنتی بی صاحاب تو رو لازم دارم.

خسیس نبودی که.....بودی؟

 

 

نوشته شده توسط المیرا در 23:49 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

چهارشنبه 1387/07/10

دردباز شده ایم انگار...

همه مان سر و ته یک کرباسیم.بعضی روزهایمان جان می دهد برای به خاطر سپردن.کد می گذاریم برایش.از تمام روزهایی که نگه می داریم آن روزها خاص ترند.هی می گوییم همان هشتم که عاشق شدم،آن چهاردهم که به دنیا آمدم،آن پنجم،آن بیست و سوم.آن روزها می شود مقدس ترین روزها....

بعضی ها را هم هی وانمود می کنیم فراموش کرده ایم.اما انگار کنارمان نفس می کشد آن روز که زمین خوردیم.آن روز که کسی را از دست دادیم،آن روز که احساس کردیم هر چه می گردیم غریبه تر از ما کسی نیست!

جان به جانمان کنند آدمیم.چیزهای تلخ را خاک می کنیم.بعضی شب ها اما همه ی آن تلخ ها را می گذاریم کنار هم.تمام روزهایش را دوباره شب میکنیم،دوباره می شکنیم و باز دوباره آن ها را خاک می کنیم.انگار یک جورهایی درد خوشترمان می آید.دردباز شدیم اصلا.

 

نوشته شده توسط المیرا در 22:31 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

دوشنبه 1387/07/08

دلم میخواهد نقطه بگذارم تمامش کنم

اما حس خسته ای مرتب مزاحمم می شود

باید ادامه داد

همین گوشه ی دنج بی دنیا خوب است

و خوب است خیره به همان خوشی های مشترک

خیال کنم مثلا حواسم نیست.

 

کج می آییم که صاف بنشینیم

اما ایستاده می میریم.

(چه شعار مزخرف دلنشینی)

 

آیا تمام زندگی

چیزی جز همین پروانه ی پاییزی نیست

که از ترس باد

به آن بوته ی بی دلیل پناه برده است؟

 

چه عصر آهسته ی عجیبی!

چه کج بیایی،

چه صاف بنشینی و

چه ایستاده بمیری،

فرقی نمیکند

پاییز همه ی پارک های جهان

همیشه همینقدر خلوت است.

 

سید علی صالحی

نوشته شده توسط المیرا در 20:26 | موضوع: شعر
• لینک ثابت  • 

شنبه 1387/07/06

زنگها تنها برای تو به صدا در می آیند....

بهترین زنگ موبایلم را برای تو گذاشتم.گفتم باشد برای همان روز که تو دلت می خواهد و زنگ میزنی.......

خیلی وقت است که دلم برای آن زنگ تنگ شده،از همان روز که آن را برای تو گذاشتم و گفتم شاید تو زنگ زدی!

 

 

نوشته شده توسط المیرا در 21:23 | موضوع:
• لینک ثابت  • 

جمعه 1387/07/05

این کوچه عصرها عطر تو را میگیرد

تمام آن مدت فکر میکردم با آن دامن سفید چین چین چطور از آن کوچه تنگ عبور کنم،نگران آن دنباله ی بلند سفید بودم که روی زمین کشیده می شود و کثیف می شود.هر بار توی ذهنم بعد از آن کو چه ی تنگ به در خانه ات میرسیدم و زنگ میزدم و هر بار به جای آن صدای کم قوت پیر،خودت از روی آن تخت لعنتی بلند می شدی و در را باز میکردی.من هی چرخ زدم و میرقصیدم و از تو میپرسیدم :خوشگل شده ام؟

و تو هی میخندیدی...هی میخندیدی.از آن خنده هایی که هفت سال بود ندیده بودیم.

من فکر میکردم تو هم مثل من دلت برای آن غش غش خنده های بلند تنگ شده.تو رفتی...من هم لباس سفید نپوشیدم....دلمان هم همچنان برای آن دلخند های مستانه تنگ است.

 

بعضی وقتها دلت برای چیز های از دست رفته تنگ می شود.آنقدر که حتی داشته ها هم دلخوشت نمی کند.آدمهایی که میروند یک تکه از تو را می برند.تو هی تکه های آدمهای دیگر را می چسبانی جای آن.خوب نمی شود.تا آخر عمر هم که چشمت به آن بیفتد جایش تیر میکشد.زخمها هیچگاه خوب نمیشوند .....مثل باری روی دوشت می نشینند و تو تا می شوی تا یاد بگیری که باید با آن زندگی کنی نه اینکه فراموشش کنی.

 

 

 

 

نوشته شده توسط المیرا در 14:20 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

سه شنبه 1387/07/02

خیلی شخصی....

بعضی وقتها بعضی چیزها را یواشکی میفرستد.خودش هم میداند که این یواشکی ها چقدر خوب است و دوست داشتنی.خودش را که بگذاری کنار این یواشکی ها را با هیچ چیز نمیشود عوض کرد....

مردها مثل نسيم

البته نه به آن لطافت

شايد مثلِ باد

می‌وزند بی‌آن‌که تو بخواهی

موهايت را پريشان می‌کنند

صورتت را سيلی می‌زنند

و می‌روند

باز هم بی‌آن‌که تو بخواهی

زن‌ها مرد می‌زايند

و مردها درد...

نوشته شده توسط المیرا در 0:40 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  •