دوشنبه 1387/07/29
هوای گرگ و میش بی گرگ و میش می نشود!
- آره.
- اینوقت شب؟؟؟
- شب نیست که !!!!ساعت هفته.
- هوا که تاریک بشه گرگا میان بیرون چه ساعت 7 باشه چه 11.
سه شنبه 1387/07/23
آیا روزمرگی چیزی جز این است!
دعوت را هم نتوانستم ببینم.سه زن را هم.تنها ارتباطم با آدمها کامنت های اینجا و 360 است که به زور به 4 -5 تا می رسد.این روزها همه چیز سر جایش است جز ذهن معلق من.
چهارشنبه 1387/07/17
این خواهش عاجزانه نیست،عاشقانه است
دریغ می کنی اما از خبری که از صبح چشمم به راهش است....
سه شنبه 1387/07/16
چه خوب این عینک سیاه دودی دروغ چشمانت را می پوشاند!
زنگ می زند که "برویم دور هم باشیم.همه هستند،تو هم بیا."دلم نمی خواهد بروم.اما قبول می کنم.در زندگی چیزهای زیادی را نخواسته ام اما بیشترشان را قبول کرده ام.می گویم شاید در این ناخواسته ها چیزی پیدا شود که در خواسته ها نیست.
وقتش که می رسد لباس هایم را می پوشم.نشانه های او را بر میدارم.می گویم شاید تحمل سخت شد،دلم به نشانه هایش خوش باشد.مدام به لحظه ی رسیدن فکر میکنم.می ترسم.گاهی آدمها بیشتر از هر چیز دیگری وهمناک می شوند.دلم میگوید برگرد اما پاهایم میرود.از دور می بینمشان.ده،پانزده نفری هستند.دندان هایشان از لای لبخند های تصنعی شان حتی از آن دور هم دیده می شود.جلو میروم.عینکم را بر نمیدارم.آنها هم.عینکهایمان بهم می خورد که گونه هایمان نه!یکی یکی شان را می بوسم و در همان حال آرزو می کنم کاش هرگز نبینمشان!
گاهی بعضی از آدمها،مکان ها،ماشین ها،عکس ها،کاغذها بخشی از زندگیت می شوند.تو به آنها آویزان می شوی.برای از دست ندادنشان تلاش می کنی اما مدتها بعد،وقتی که نه معیارهایت عوض میشوند و نه دیدگاهت،چیزی در تو عوض می شود.چیزی که تمام تو را زیر و رو می کندو تو فرار می کنی.اما خوب که نگاه کنی،آنها هنوز بخشی از زندگیت هستند.فقط جایشان عوض شده.اینبار آنها آویزان تواند....
جمعه 1387/07/12
این شب بیهوده،بی پایان نیز هست!
خودتم می دونی که الان بیشتر از همه ی این دیوارها و تنهایی هاو این سکوت لعنتی بی صاحاب تو رو لازم دارم.
خسیس نبودی که.....بودی؟
چهارشنبه 1387/07/10
دردباز شده ایم انگار...
بعضی ها را هم هی وانمود می کنیم فراموش کرده ایم.اما انگار کنارمان نفس می کشد آن روز که زمین خوردیم.آن روز که کسی را از دست دادیم،آن روز که احساس کردیم هر چه می گردیم غریبه تر از ما کسی نیست!
جان به جانمان کنند آدمیم.چیزهای تلخ را خاک می کنیم.بعضی شب ها اما همه ی آن تلخ ها را می گذاریم کنار هم.تمام روزهایش را دوباره شب میکنیم،دوباره می شکنیم و باز دوباره آن ها را خاک می کنیم.انگار یک جورهایی درد خوشترمان می آید.دردباز شدیم اصلا.
دوشنبه 1387/07/08
اما حس خسته ای مرتب مزاحمم می شود
باید ادامه داد
همین گوشه ی دنج بی دنیا خوب است
و خوب است خیره به همان خوشی های مشترک
خیال کنم مثلا حواسم نیست.
کج می آییم که صاف بنشینیم
اما ایستاده می میریم.
(چه شعار مزخرف دلنشینی)
آیا تمام زندگی
چیزی جز همین پروانه ی پاییزی نیست
که از ترس باد
به آن بوته ی بی دلیل پناه برده است؟
چه عصر آهسته ی عجیبی!
چه کج بیایی،
چه صاف بنشینی و
چه ایستاده بمیری،
فرقی نمیکند
پاییز همه ی پارک های جهان
همیشه همینقدر خلوت است.
سید علی صالحی
شنبه 1387/07/06
زنگها تنها برای تو به صدا در می آیند....
خیلی وقت است که دلم برای آن زنگ تنگ شده،از همان روز که آن را برای تو گذاشتم و گفتم شاید تو زنگ زدی!
جمعه 1387/07/05
این کوچه عصرها عطر تو را میگیرد
و تو هی میخندیدی...هی میخندیدی.از آن خنده هایی که هفت سال بود ندیده بودیم.
من فکر میکردم تو هم مثل من دلت برای آن غش غش خنده های بلند تنگ شده.تو رفتی...من هم لباس سفید نپوشیدم....دلمان هم همچنان برای آن دلخند های مستانه تنگ است.
بعضی وقتها دلت برای چیز های از دست رفته تنگ می شود.آنقدر که حتی داشته ها هم دلخوشت نمی کند.آدمهایی که میروند یک تکه از تو را می برند.تو هی تکه های آدمهای دیگر را می چسبانی جای آن.خوب نمی شود.تا آخر عمر هم که چشمت به آن بیفتد جایش تیر میکشد.زخمها هیچگاه خوب نمیشوند .....مثل باری روی دوشت می نشینند و تو تا می شوی تا یاد بگیری که باید با آن زندگی کنی نه اینکه فراموشش کنی.
سه شنبه 1387/07/02
خیلی شخصی....
مردها مثل نسيم
البته نه به آن لطافت
شايد مثلِ باد
میوزند بیآنکه تو بخواهی
موهايت را پريشان میکنند
صورتت را سيلی میزنند
و میروند
باز هم بیآنکه تو بخواهی
زنها مرد میزايند
و مردها درد...
