چهارشنبه 1387/08/29
پنداری که هیچکس عاشق نیست.
سه شنبه 1387/08/28
گودالی در من...در استخوان و ذهن و درون من
دختری که کنار من نشسته بود تا همین چند ساعت پیش به دنبال مرد رویاهایش می گشت.استاد که به صورتش نگاه می کرد گونه هایش گل می انداخت.چشمش را به زمین می دوخت.آرام و متین سخن می گفت.دختری که کنار من نشسته است تا همین چند روز پیش فکر می کرد زندگی ارزش همه چیز را دارد....تمام کلاس ها را سر وقت می آمد و از ستاره پر نوری برایمان تعریف می کرد که شب پیشش دیده بود.
دختری که کنار من نشسته است امروز خیلی دیر به کلاس آمد.وقتی نشست کمرش تا خورده بود.انگشت های لرزانش حتی نمی توانستند دور لیوان حلقه شوند.اشک هایش بی امان می ریخت.دختری که کنار من نشسته است خودش هم نمی داند از صبح تا حالا چند ساله شده است!دیگر به زمین خیره نمی شود.استاد که به صورتش نگاه می کند حتی از اینکه بگوید چند ساعت پیش به او تجاوز شده است ابایی ندارد.
یکشنبه 1387/08/26
دزدیده،دزدیده...نگاهت می کنم از دور
دزدیده
نگاهت می کنم از دور
با هزار نیرنگ
به هزار رنگ درمی آیم
باد می شوم
گونه هایت را می دزدم
موهایت را می دزدم.
لبخندت را از دست نمی دهم
هرچند برای من نیست
دستانت را از دست نمی دهم
هرچند با من نیست
دزدیده
دزدیده عشقبازی می کنم
از دور
تو به سلامت به خانه خواهی رسید
و من
لب هایم را در سکوت آتش خواهم زد.
جمعه 1387/08/24
انگشت های من می بارند و نام تو می روید
درخت را از خاک در آوردیم.از ریشه هایش مراقبت کردیم.آرام و نرم در خاک جدید نشاندیم.درخت بار نمی داد.مادردرخت را نوازش می کرد.عصر ها که می شد دور هم جمع می شدیم و پدرخاطراتش را پای درخت می ریخت.درخت بار نمی داد.
درد در تمام رگهای درخت جاری بود.روح ترک خورده اش بند نمی خورد.قبل از اینکه بمیرد چیزی برای سپردن به ما نداشت.....
دوشنبه 1387/08/20
اینبار نوبت من است
نوبتم شده است.می نشینم روی صندلی و به رو به رو خیره می شوم.بعد از مدت هاست که اینطور خیره به خودم نگاه می کنم،خیره به خط های دور لب.همان هایی که مردم می گویند خط خنده،اما من باورم نمی شود.
وقتی به خودم می آیم که موهایم را خیس کرده است.دستش را چند بار توی موهایم گم می کند و می چرخاند و آخر سر می پرسد" چه مدلی؟".می بینی!همه همینطورند. اول نظر تورا می پرسند اما همیشه همان کاری را می کنند که خودشان می خواهند.اتاق شده بود باغ کاکتوس ها.عادتی شده بودیم.مادر می گفت جایشان تنگ است.من اما گفته بودم جایشان عوض شود می میرند.قبول هم کرده بود اما مردند وقتی از اتاق بردشان بیرون.
موهایم را دسته می کند.صدای قیچی توی فضا می پیچد.موها را می رقصاند توی هوا و بعد آن ها را می برد و روی زمین می ریزد.زمین سیاه و سیاه تر می شود.روی زمین را نگاه نمی کنم.اصلا دیگر دنبال جمع کردن خاطره ها هم نمی گردم.بعضی توهمات،بعضی خاطره ها،بعضی وابستگی ها،بعضی رویاها توی زندگی از جنس همین مو های بلندند.یه جایی باید قیچی شان کرد،بریدشان،دریدشان.
کارش تمام شده است.هر چند مدل موهایم آنقدر عجیب است که اولش اصلا خوشم نمی آید اما از روی صندلی که بلند می شوم انگار سبک شده ام.پایم را روی موهای روی زمین می گذارم و رد می شوم.این روزها سعی میکنم آزادتر زندگی کنم.از روی قید و بندها رد می شوم.گاهی حتی بعضی یادگاری ها را هم دور می ریزم.مگر روزمرگی غیر از همین عادتهای کوچکی است که روی هم تلنبار کرده ام.
جمعه 1387/08/17
کوچه ای از بازوان من می گذرد
درختی بر این ناخن
باران بر روی ناخن دیگر
روی این آفتاب و
آفتابگردان ها در کف دست من
یک ناخن برای غروب
ناخنی برای نیمرخ دختری که نیمرخش یادم نیست
کوچه ای از بازوان من می گذرد
با طرح پنجره ای بر انگشتم
حالا دست هایم را بردار
و بپیچ دور تنت
و بگذار ناخن هایم
نوک انگشت هایم
آهسته بگذرد از روی پوست تو
می بینی؟
رنگ ها را می بینی؟
بیژن نجدی
چهارشنبه 1387/08/15
از گوشه ای به گوشه ای
صندلی های رنگ و رو رفته
از گوشه ای به گوشه ای می روند و پیر می شوند.
میبینی!زندگی همانست که هست.باران می باردامروز.زیر باران می روم و سیراب می شوم از قطراتی که روی لبانم می چکد.
چهارشنبه 1387/08/08
دلم دلجویی عاشقانه می خواهد
پدر،مادر روزهای بلوغ بود و خواهر روزهای دبیرستان و رفیق روزهای جوانی.
امروز اما وقتی به عادت همیشه دستم را دور بازویش حلقه کرده بودم و قدم می زدیم،وقتی قرار شد برویم جایی قهوه ای بخوریم،وقتی با دستهای لرزانش شیر را در قهوه می ریخت خودش هم خوب می دانست نمی تواند نقش تو را بازی کند.پدر خوب می داند که خالی تورا حتی مهربانیش هم نمی تواند پر کند.دست نخورده می گذارد این حجم بزرگ تنهایی را!
یکشنبه 1387/08/05
فرا تر از بودن ،کریستین بوبن
شنبه 1387/08/04
یک بوسه برای بدرقه!
دو گام فاصله تا بغض
سیگارم را تو روشن کردی!
دریغا
کودکی با دو چشم درشت
در پی باد
و نان فروشی خسته
در سایه سار پیاده رو
داس ها در مزرعه می میرند
پدرانمان
در کارخانه های نان
سید علی صالحی
