تبليغاتX
The Forgotten Part

چهارشنبه 1387/08/29

از کوچه آوازه خوانی نمی گذرد

پنداری که هیچکس عاشق نیست.

نوشته شده توسط المیرا در 22:3 | موضوع: شعر
• لینک ثابت  • 

سه شنبه 1387/08/28

گودالی در من...در استخوان و ذهن و درون من

دختری که کنار من نشسته بود تا همین چند ساعت پیش به دنبال مرد رویاهایش می گشت.استاد که به صورتش نگاه می کرد گونه هایش گل می انداخت.چشمش را به زمین می دوخت.آرام و متین سخن می گفت.دختری که کنار من نشسته است تا همین چند روز پیش فکر می کرد زندگی ارزش همه چیز را دارد....تمام کلاس ها را سر وقت می آمد و از ستاره پر نوری برایمان تعریف می کرد که شب پیشش دیده بود.

دختری که کنار من نشسته است امروز خیلی دیر به کلاس آمد.وقتی نشست کمرش تا خورده بود.انگشت های لرزانش حتی نمی توانستند دور لیوان حلقه شوند.اشک هایش بی امان می ریخت.دختری که کنار من نشسته است خودش هم نمی داند از صبح تا حالا چند ساله شده است!دیگر به زمین خیره نمی شود.استاد که به صورتش نگاه می کند حتی از اینکه بگوید چند ساعت پیش به او تجاوز شده است ابایی ندارد.

نوشته شده توسط المیرا در 14:40 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

یکشنبه 1387/08/26

دزدیده،دزدیده...نگاهت می کنم از دور

دزدیده
دزدیده
نگاهت می کنم از دور
با هزار نیرنگ
به هزار رنگ درمی آیم
باد می شوم
گونه هایت را می دزدم
موهایت را می دزدم.
لبخندت را از دست نمی دهم
هرچند برای من نیست
دستانت را از دست نمی دهم
هرچند با من نیست
دزدیده
دزدیده عشقبازی می کنم
از دور
تو به سلامت به خانه خواهی رسید
و من
لب هایم را در سکوت آتش خواهم زد.
نوشته شده توسط المیرا در 20:15 | موضوع: شعر
• لینک ثابت  • 

جمعه 1387/08/24

انگشت های من می بارند و نام تو می روید

قبل از اینکه بمیرد درخت انجیر را به ما سپرد.گفت درخت انجیر را با خودمان ببریم حتی اگر خانه باقی ماند.

درخت را از خاک در آوردیم.از ریشه هایش مراقبت کردیم.آرام و نرم در خاک جدید نشاندیم.درخت بار نمی داد.مادردرخت را نوازش می کرد.عصر ها که می شد دور هم جمع می شدیم و پدرخاطراتش را پای درخت می ریخت.درخت بار نمی داد.

درد در تمام رگهای درخت جاری بود.روح ترک خورده اش بند نمی خورد.قبل از اینکه بمیرد چیزی برای سپردن به ما نداشت.....

 

نوشته شده توسط المیرا در 22:2 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

دوشنبه 1387/08/20

اینبار نوبت من است

نوبتم شده است.می نشینم روی صندلی و به رو به رو خیره می شوم.بعد از مدت هاست که اینطور خیره به خودم نگاه می کنم،خیره به خط های دور لب.همان هایی که مردم می گویند خط خنده،اما من باورم نمی شود.

وقتی به خودم می آیم که موهایم را خیس کرده است.دستش را چند بار توی موهایم گم می کند و می چرخاند و آخر سر می پرسد" چه مدلی؟".می بینی!همه همینطورند. اول نظر تورا می پرسند اما همیشه همان کاری را می کنند که خودشان می خواهند.اتاق شده بود باغ کاکتوس ها.عادتی شده بودیم.مادر می گفت جایشان تنگ است.من اما گفته بودم جایشان عوض شود می میرند.قبول هم کرده بود اما مردند وقتی از اتاق بردشان بیرون.

موهایم را دسته می کند.صدای قیچی توی فضا می پیچد.موها را می رقصاند توی هوا و بعد آن ها  را می برد و روی زمین می ریزد.زمین سیاه و سیاه تر می شود.روی زمین را نگاه نمی کنم.اصلا دیگر دنبال جمع کردن خاطره ها هم نمی گردم.بعضی توهمات،بعضی خاطره ها،بعضی وابستگی ها،بعضی رویاها  توی زندگی از جنس همین مو های بلندند.یه جایی باید قیچی شان کرد،بریدشان،دریدشان.

کارش تمام شده است.هر چند مدل موهایم آنقدر عجیب است که اولش اصلا خوشم نمی آید اما از روی صندلی که بلند می شوم انگار سبک شده ام.پایم را روی موهای روی زمین می گذارم و رد می شوم.این روزها سعی میکنم آزادتر زندگی کنم.از روی قید و بندها رد می شوم.گاهی حتی بعضی یادگاری ها را هم دور می ریزم.مگر روزمرگی غیر از همین عادتهای کوچکی است که روی هم تلنبار کرده ام.

نوشته شده توسط المیرا در 23:10 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

جمعه 1387/08/17

کوچه ای از بازوان من می گذرد

نقاشی کن بر ناخن های دست من

درختی بر این ناخن

باران بر روی ناخن دیگر

روی این آفتاب و

آفتابگردان ها در کف دست من

یک ناخن برای غروب

ناخنی برای نیمرخ دختری که نیمرخش یادم نیست

کوچه ای از بازوان من می گذرد

با طرح پنجره ای بر انگشتم

حالا دست هایم را بردار

و بپیچ دور تنت

و بگذار ناخن هایم

نوک انگشت هایم

آهسته بگذرد از روی پوست تو

می بینی؟

رنگ ها را می بینی؟

 

بیژن نجدی

نوشته شده توسط المیرا در 16:11 | موضوع: شعر
• لینک ثابت  • 

چهارشنبه 1387/08/15

از گوشه ای به گوشه ای

در غیاب تو هیچ اتفاقی نیفتاده است

صندلی های رنگ و رو رفته

از گوشه ای به گوشه ای می روند و پیر می شوند. 

میبینی!زندگی همانست که هست.باران می باردامروز.زیر باران می روم و سیراب می شوم از قطراتی که روی لبانم می چکد.

نوشته شده توسط المیرا در 18:16 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

چهارشنبه 1387/08/08

دلم دلجویی عاشقانه می خواهد

از کودکی عادت کرده ام که پدر جای همه چیز را پر کند.پدر هم بازی خوبی بود برای روزهای بچگی،سرسره بازی می کردیم آن روزها.کودکی می شد که دست هم را می گرفتیم،می چرخیدیم و می چرخیدیم،سرمان گیج میرفت.می افتادیم روی چمنها.گاهی دور از چشم مادر تا خرخره ساندویچ می خوردیم.

پدر،مادر روزهای بلوغ بود و خواهر روزهای دبیرستان و رفیق روزهای جوانی.

امروز اما وقتی به عادت همیشه دستم را دور بازویش حلقه کرده بودم و قدم می زدیم،وقتی قرار شد برویم جایی قهوه ای بخوریم،وقتی با دستهای لرزانش شیر را در قهوه می ریخت خودش هم خوب می دانست نمی تواند نقش تو را بازی کند.پدر خوب می داند که خالی تورا حتی مهربانیش هم نمی تواند پر کند.دست نخورده می گذارد این حجم بزرگ تنهایی را!

 

نوشته شده توسط المیرا در 21:44 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

یکشنبه 1387/08/05

برای آن که کمی،حتی شده کمی زندگی کرد،دو تولد لازم است.تولد جسم و سپس تولد روح.هر دو تولد مانند کنده شدن هستند.تولد اول بدن را به این دنیا می افکند و تولد دوم روح را به آسمان می فرستد.تولد دوم من زمانی بود که تو را دیدم....

 فرا تر از بودن ،کریستین بوبن

نوشته شده توسط المیرا در 22:3 | موضوع: شعر
• لینک ثابت  • 

شنبه 1387/08/04

یک بوسه برای بدرقه!

یک بوسه برای بدرقه

دو گام فاصله تا بغض

سیگارم را تو روشن کردی!

 

دریغا

کودکی با دو چشم درشت

در پی باد

و نان فروشی خسته

در سایه سار پیاده رو

 

داس ها در مزرعه می میرند

پدرانمان

در کارخانه های نان

 

سید علی صالحی

نوشته شده توسط المیرا در 12:47 | موضوع: شعر
• لینک ثابت  • 

پنجشنبه 1387/08/02

من زیادی

مدتی است که چیز های زاید اتاق را لیست می کنم.از ته اتاق شروع کرده ام..ساز گوشه ی اتاق اولین زیادی است!3 سال است دستی به آن نخورده!2 ماه قبل از اولین اجرای رسمی گذاشتمش کنار.آنطرف تر 4 کتاب حافظ است.هر 4 تا را هدیه گرفتم.مدتهاست باز نشده اند.بالای سرشان فانوسی آویزان است.6 سالی هست که آنجاست!حتما خودش هم دلش می خواهد برود.ماکت ها را خودم به لیست اضافه می کنم.روی دیوار روبه رو، یک گبه است از بازار وکیل شیراز.او وصل است به ساز دست ساز نادری کوچک کنارش.کاکتوس ها را اما نگه می دارم.جعبه روان نویس ها،سه تابلوی خطاطی،پوستی ها،تمام کاست های شجریان،شهرام ناظری،سری کامل شل سیلور استاین،مجله های معماری.... همه را می نویسم توی لیست.آیدا در آینه را اما نگه می دارم.به لیست نگاه می کنم.تکه تکه های تنم را گذاشته ام توی لیست.بدون اینها حتما اینی که هستم، نیستم.اینها که نباشند چیزی کم است.خودم و تمام اتاق را به لیست اضافه می کنم.....
نوشته شده توسط المیرا در 22:45 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  •