تبليغاتX
The Forgotten Part

شنبه 1387/09/30

درخت بر یک پای ایستاده،هیچ نمی گوید

می بینی!من هر روز بچه تر می شوم و حرف هایم خنده دار تر از همه روز ها و ساعت های پیش!زیر چشم هایم گودهای بزرگی افتاده است.قیافه ام هم دیگر دلچسب نیست.

دلم اما چیزهای کوچکی می خواهد،چیز های خیلی کوچکی می خواهد...

نوشته شده توسط المیرا در 12:8 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

چهارشنبه 1387/09/27

شکایت نکنم؟

این که دیگر دست من نیست!این که نمی توانم از کنار خیلی چیزها راحت بگذرم که دیگر دست من نیست.

تو ساختی!تو خواستی!شکایت نکنم؟

 

پ.ن:حال و هوایم این روزها خوب نیست.برف ها روی آجرهای گری دیوار روبروی پنجره زشت تر از همه ی دروغ های دنیاست.زمانی کوه پیدا بود از این پنجره!

 

نوشته شده توسط المیرا در 23:29 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

دوشنبه 1387/09/25

سوزن گرامافون روی نام تو گیر کرده است

اسمم را گفتم

                     مرا نشناخت

عینکم را برداشتم

                     مرا نشناخت

حالا مطمئنم

اگر پوست صورتم را هم کنار بزنم

باز هم مرا نخواهد شناخت

او دیگر عوض شده است

وچشمهایش

            مال خودش نیست

پاهای زنی گناهکار

او را در خیابان ها می گرداند

 

رسول یونان

نوشته شده توسط المیرا در 19:9 | موضوع: شعر
• لینک ثابت  •