پنجشنبه 1387/10/26
شعر دیگری بخوان!
یک جانی،یک خائن،یک جیب بر یا هر چیز که تا به حال نبوده ام!
شاید تفاله های روحم دست نخورده ماند!
چهارشنبه 1387/10/18
مرگ میان پرنده و برگ جا خوش کرده است
زار می گریست
به قناری کوچکی
دل باخته بود.
احمد شاملو
شنبه 1387/10/14
آسمان را به تو می بخشم تا ندانی که چه باید کرد
من آنچه می خواستم از تو برداشتم
پس مانده هایت بماند برای دیگران......
چهارشنبه 1387/10/11
آمیختگی مان در هم و آویختگی مان از هم....
از کنار گربه های خیابان هم که رد می شوی دیگر فرار نمی کنند؛می ایستند و نگاهت می کنند،رویشان بشود نزدیک تر می آیند و چنگال هایشان را هم نشانت می دهد.
تو بگو چیست در این دنیا که هنوز حریم خود را از دست نداده است.قلمرو مختص انسان هایی است که دیگر زنده نیستند!
پنجشنبه 1387/10/05
بند بزن تکه های این زندگی پوسیده را
گاهی دلم می خواهد به جای این که صبح ها فلسفه ی مدرنیته بخوانم؛ظهرها پلان های باغ های ایتالیایی را بررسی کنم و شب فنجان قهوه به دست جلوی شومینه از سیاست های اوباما و میراث تاریخی جهان حرف بزنم، تنم بوی تند پیاز داغ بدهد و به فکر تمیز کردن شیشه های مهمانخانه باشم و پس اندازهای این ماه را در قوطی خالی گلپر، پشت پیت روغن نباتی قایم کنم و تو را برای آبگوشت ظهر به دنبال نان سنگک بفرستم.....