تبليغاتX
The Forgotten Part

یکشنبه 1388/01/30

زندگی آن بهار پر باران است...همان چیز که این روز ها مدام اتفاق می افتد.

این روزها بیشتر فکر می کنم.بیشتر از گذشته.به آدم ها.دقیق تر می شوم تویشان!می گردمشان و درست همینجاست که معلوم می شود آدم ها از طایفه ی خدا هستند.چون هرچه بگردی دورتر می شوی.اصلا آدم های امروز را نباید تحلیل کرد.باید قبولشان کنی.این جزء قواعد بازی است.

از اینطرف قضیه هم که نگاه کنی همین است.برای این که آدم ها تفتیشت نکنند،باید خودت را به آن راه بزنی!باید ادای آدم های ساده لوح احمق را در بیاوری تا یک آدم سطحی به نظر برسی و دست از عقایدت بردارند!

تا در خودت گم شوی و آنچه در مغزت می گذرد را ببینند،فاش شده ای و این بدترین اتفاق دنیاست.

 

پ.ن.زندگیم انگار دارد عوض می شود.آنقدر که گاهی احساس می کنم باید به دنبال اتفاقات بدوم.تغییرات همیشه خوب است.دیگر وقت راه رفتن روی چهار چوب ها رسیده است!وقت آن که پایت را روی خط قرمزها بگذاری،کمی جابجایشان کنی تا خاکمال شوند.

نوشته شده توسط المیرا در 21:5 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

جمعه 1388/01/14

فراموش باد نام هرچه باد!

چراغ ها خاموش

و روی کیک تولد

یک آی با کلاه

که عنقریب به فوت بی رمقی

الف خواهد شد

              و داستانی دیگر

 

داستان های دنیا درست از همان جایی که تمام شده اند شروع می شوند و بی هیچ بهانه ای همانجا تمام می شوند که دلشان می خواهد و من عادت کرده ام که چهاردهمین روز بهار داستان تازه ای باشد.

 

پسرم دیگر بزرگ شده است.آرنجش را خم می کند و بازو هایش را به من نشان می دهد.انگار دیگر مرد شده است.به من احتیاجی ندارد.دیگر نوبت دنیاست که چیز هایی را که به من آموخت به او هم یاد بدهد.به او یاد بدهد که این عادت عشق است.بی هوا می رسد.درست سر به زنگاه و تکرار دوباره ی ماست.تکرار افتادن ما و از هم پاشیدن بند هایی که خورده بودیم ...و باران همیشه عجیب است.درست وقتی می بارد که هیچ کسی نیست تو را به خیابان ببرد.به او یاد بدهد که هر چه بزرگتر می شود تنهاتر است و جنگیدن مزخرف ترین دروغ دنیاست.

 

مردی از من می پرسد که چند ساله ام و من نگاهش می کنم.بیست و پنج سال به علاوه ی تمام آن روز هایی که به اندازه ی یکسال گذشت....تمام شب هایی که انگار هزار شب گذشت و همه چیز را گرفت.او هیچوقت نخواهد فهمید که من چند ساله ام.

 

امشب تنهاتر از همه ی سال های پیش....شمع های روشن نشده ی روی کیک را خاموش می کنم.

نوشته شده توسط المیرا در 0:4 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

پنجشنبه 1388/01/13

اگر چیزی هنوز از من باقی مانده باشد

تحقیر شدن احساس بدی است.....کشنده است...زخم می زند و جایش خوب نمی شود.

و من می گذارم تحقیر کند.....زخم بزند که هیچوقت جایش خوب نشود و او هیچوقت نفهمد حرف های نگفته چقدر روی دل آدم سنگینی می کند.

نوشته شده توسط المیرا در 0:58 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

دوشنبه 1388/01/10

قلمم،دلتنگ روزهای از تو نوشتن است

گوشی را که بر می دارد از خوشحالی بال در می آورم.دلم برایش تنگ شده است اما صدای او سرد است.خودم را به آن راه می زنم. می گویم هنوز پارسال است...امسال نشده است.سردی های پارسالی اسم دارند فقط.سردی های بی برفند.سردی های بی رسمند.توی همین روزهای سرد بی رسم دانه می پاشیدم برای قمری ها.باد نمی وزید...انگار می بارید.نه بارانی..نه برفی.فقط باد می بارید.دانه ها را می شست.و قمری ها می مردند.

 تند تند حرف می زنم.آسمان را به زمین می دوزم تا خالی هایی که وسط صحبتمان به وجود می آید معلوم نشود.خالی هایی که دوخته نمی شوند.جوش نمی خورند.هر دو ساکت می شویم انگار چیزی آن وسط کم می آید.و من دو سر حرف را به سختی به هم می چسبانم.مثل خیلی چیز های دیگر که دلم می خواست کش بیاید.قد بکشد که نکشید.و من با آنها امسال ها را پارسال می کنم......

بین یکی از همین سکوت هاست که می رود.و من که دلم هنوز تنگ است و باد که هنوز می بارد.

نوشته شده توسط المیرا در 1:51 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  •