تبليغاتX
The Forgotten Part

پنجشنبه 1388/05/08

پیش از چشمان تو تاریخی نبود.

پیش از آن که دلبرم شوی

تقویم ها بودند

برای شمارش تاریخ:

تقویم هندوها

تقویم چینی ها

تقویم ایرانی

تقویم مصریان.

 

پس از آن که دلبرم شدی

مردم می گفتند:سال هزار پیش از چشمانش

و قرن دهم بعد از چشمانش.

 

نزار قبانی

پ.ن: بعد از مدتی حالا برگشته‌ام تا تمام حرف‌های ناگفته را بگویم.

نوشته شده توسط المیرا در 23:31 | موضوع: شعر
• لینک ثابت  • 

شنبه 1388/02/26

تو را در فراسوی مرزهای تنم دوست دارم

بعضی چیزها را نمی شود به همین راحتی راه داد توی زندگی.باید آزادش بگذاری تا بیاید از روی آرامی.لم بدهد بین این روزها.کم کم خودش را جا کند بین صحبت های روزمره!و تو وقتی به خودت بیایی که آن چیز در تو رخنه کرده است...

این 2دو تا بودن نشئه ات می کند.هرچه پیش می روی بیشتر می خواهی!گاهی مست می شوی!گاهی سخت می شوی!کافی است که نباشد،استخوان های ذهنت درد می گیرد،جای خالی اش خالی ات می کند..تیره ات می کند...تار می شوی..زار می شوی..هزار بار می میری.

اینجا می نویسم تا بماند،همین روزهای پارسال بود که اولین بار دیدمش.بی هوا آمده بود هوای مارا ببرد انگار!

"کبریت خیس" عباس صفاری آورده بود و رویش نوشته بود:دنیا همانطوری می چرخد که او دلش می خواهد!بعد ها گیر کرده بودیم به هم،قاطی شده بودیم اصلا.بعد ترش این پدر بود که مرا دست او می سپرد!

او غریبه ی دیروز بود که حالا نیمه ی دیگر این زندگی است.

نوشته شده توسط المیرا در 23:25 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

سه شنبه 1388/02/01

گرد جهان گردیده ام

خوبان عالم دیده ام

نکته،همه سنجیده ام

                            اما تو چیز دیگری.....

نوشته شده توسط المیرا در 0:36 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

یکشنبه 1388/01/30

زندگی آن بهار پر باران است...همان چیز که این روز ها مدام اتفاق می افتد.

این روزها بیشتر فکر می کنم.بیشتر از گذشته.به آدم ها.دقیق تر می شوم تویشان!می گردمشان و درست همینجاست که معلوم می شود آدم ها از طایفه ی خدا هستند.چون هرچه بگردی دورتر می شوی.اصلا آدم های امروز را نباید تحلیل کرد.باید قبولشان کنی.این جزء قواعد بازی است.

از اینطرف قضیه هم که نگاه کنی همین است.برای این که آدم ها تفتیشت نکنند،باید خودت را به آن راه بزنی!باید ادای آدم های ساده لوح احمق را در بیاوری تا یک آدم سطحی به نظر برسی و دست از عقایدت بردارند!

تا در خودت گم شوی و آنچه در مغزت می گذرد را ببینند،فاش شده ای و این بدترین اتفاق دنیاست.

 

پ.ن.زندگیم انگار دارد عوض می شود.آنقدر که گاهی احساس می کنم باید به دنبال اتفاقات بدوم.تغییرات همیشه خوب است.دیگر وقت راه رفتن روی چهار چوب ها رسیده است!وقت آن که پایت را روی خط قرمزها بگذاری،کمی جابجایشان کنی تا خاکمال شوند.

نوشته شده توسط المیرا در 21:5 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

جمعه 1388/01/14

فراموش باد نام هرچه باد!

چراغ ها خاموش

و روی کیک تولد

یک آی با کلاه

که عنقریب به فوت بی رمقی

الف خواهد شد

              و داستانی دیگر

 

داستان های دنیا درست از همان جایی که تمام شده اند شروع می شوند و بی هیچ بهانه ای همانجا تمام می شوند که دلشان می خواهد و من عادت کرده ام که چهاردهمین روز بهار داستان تازه ای باشد.

 

پسرم دیگر بزرگ شده است.آرنجش را خم می کند و بازو هایش را به من نشان می دهد.انگار دیگر مرد شده است.به من احتیاجی ندارد.دیگر نوبت دنیاست که چیز هایی را که به من آموخت به او هم یاد بدهد.به او یاد بدهد که این عادت عشق است.بی هوا می رسد.درست سر به زنگاه و تکرار دوباره ی ماست.تکرار افتادن ما و از هم پاشیدن بند هایی که خورده بودیم ...و باران همیشه عجیب است.درست وقتی می بارد که هیچ کسی نیست تو را به خیابان ببرد.به او یاد بدهد که هر چه بزرگتر می شود تنهاتر است و جنگیدن مزخرف ترین دروغ دنیاست.

 

مردی از من می پرسد که چند ساله ام و من نگاهش می کنم.بیست و پنج سال به علاوه ی تمام آن روز هایی که به اندازه ی یکسال گذشت....تمام شب هایی که انگار هزار شب گذشت و همه چیز را گرفت.او هیچوقت نخواهد فهمید که من چند ساله ام.

 

امشب تنهاتر از همه ی سال های پیش....شمع های روشن نشده ی روی کیک را خاموش می کنم.

نوشته شده توسط المیرا در 0:4 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

پنجشنبه 1388/01/13

اگر چیزی هنوز از من باقی مانده باشد

تحقیر شدن احساس بدی است.....کشنده است...زخم می زند و جایش خوب نمی شود.

و من می گذارم تحقیر کند.....زخم بزند که هیچوقت جایش خوب نشود و او هیچوقت نفهمد حرف های نگفته چقدر روی دل آدم سنگینی می کند.

نوشته شده توسط المیرا در 0:58 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

دوشنبه 1388/01/10

قلمم،دلتنگ روزهای از تو نوشتن است

گوشی را که بر می دارد از خوشحالی بال در می آورم.دلم برایش تنگ شده است اما صدای او سرد است.خودم را به آن راه می زنم. می گویم هنوز پارسال است...امسال نشده است.سردی های پارسالی اسم دارند فقط.سردی های بی برفند.سردی های بی رسمند.توی همین روزهای سرد بی رسم دانه می پاشیدم برای قمری ها.باد نمی وزید...انگار می بارید.نه بارانی..نه برفی.فقط باد می بارید.دانه ها را می شست.و قمری ها می مردند.

 تند تند حرف می زنم.آسمان را به زمین می دوزم تا خالی هایی که وسط صحبتمان به وجود می آید معلوم نشود.خالی هایی که دوخته نمی شوند.جوش نمی خورند.هر دو ساکت می شویم انگار چیزی آن وسط کم می آید.و من دو سر حرف را به سختی به هم می چسبانم.مثل خیلی چیز های دیگر که دلم می خواست کش بیاید.قد بکشد که نکشید.و من با آنها امسال ها را پارسال می کنم......

بین یکی از همین سکوت هاست که می رود.و من که دلم هنوز تنگ است و باد که هنوز می بارد.

نوشته شده توسط المیرا در 1:51 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

جمعه 1387/12/30

نرم نرمک می رسد اینک بهار...خوش به حال روزگار

عجیب که این سال کهنه بی تو خیال نو شدن ندارد.....و من مدام هزار آسمان دلیل را به صد ریسمان توجیه می بافم که تو اینجایی...همین کنار نشسته ای و من آروزی تحویل سالم برای توست.

سال نو مبارک.

نوشته شده توسط المیرا در 11:4 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

شنبه 1387/12/24

من از تو زاییده شدم،چونانکه باران ها از اقیانوس

فیلم های عاشقانه را همیشه دوست داشته ام.فیلم های عاشقانه اگر چه گاهی در فیلم نامه بسیار ضعیف است اما اگر خوب ساخته شود چیز های زیادی در بطن خود دارد.فیلم های دراماتیک معمولا  با زندگی آدم هایی شروع می شود که قرار است عاشق هم شوند...ویژگی هایشان...مشکلاتشان،پس یک ژانر اجتماعی محض است.قهرمانان فیلم عادی ترین انسان ها هستندکه نه به خاطر هوششان و نه به خاطر قدرت سیاسی –مالی،در قسمتی از ماجرا قرار گرفته اند.دو طرف ماجرای عاشقانه بعد از مدتی شروع به رویا پردازی می کنند.تخیل همان چیزی است که از طرف مقابل قهرمان می سازد و بعد باید برای به دست آوردن این قهرمان ساخته ی ذهن جنگید.پس فیلم های درام  دارای ته مایه ی تخیلی و جنگی محسوس نیز هست.بخش ترسناک ماجرای عاشقانه این است که همیشه یکی جلو می رود ویکی عقب می ماند...یکی می میرد و دیگری زنده است .یکی عاشق تر و آن یکی فارغ تر است و آخر سر هم همیشه یکی تنها می ماند و بخش کمدی ماجرا اینجاست که فیلمهای عاشقانه با وجود نشان دادن دردها و غم ها،هیچگاه عبرت دهنده ساخته نمی شوند.

 * * *

فیلم های عاشقانه در همه جای دنیا یکی است....درست مثل ماجراهای عاشقانه،مثل حرف های عاشقانه.و ما باز هم عاشق می شویم...ادامه می دهیم....سختی می کشیم...می جنگیم....بغض می کنیم.....از همه چیزمان می گذریم....چون عاشقی قشنگ ترین عادت دنیاست.

نوشته شده توسط المیرا در 14:37 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

چهارشنبه 1387/12/21

دختر بهار

نفرین به بهار،
که فرزندانش خیانت‌پیشه‌اند،
اردیبهشت به دنیا آمده‌اند و بهمن را دوست دارند،
خرداد به دنیا آمده‌اند و پاییز را دوست دارند،
و فروردینی‌ها،
آن طبع‌های سرد،
انگار نه انگار که فرزندان نوروز هستند،
با مرداد خاطره‌بازی می‌کنند.
 
از وبلاگ سیاوشون
 
پ.ن:من دختر بهارم اما....دختر همان طبع های سرد....اینجا می نویسم برایت اما...بهار همان فصلی است که باید برای تو باخت!
 
نوشته شده توسط المیرا در 1:18 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

شنبه 1387/12/17

من هنوز می جنگم

باور می کنم اگر باید باور کنم

که خوشی های این دنیا جز نیمروز بیشتر کش نمی آید!

نوشته شده توسط المیرا در 23:44 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

دوشنبه 1387/12/12

بی هیچ دلیلی

ماه اما

روشن تر از آن است

که در حوض خانه ی ما بیفتد

با این همه

اگر آمدی

و اگر در خانه نبودم

عینکت را

به عمد روی کتاب ها

جا بگذار.

 

جواد گنجعلی

نوشته شده توسط المیرا در 23:7 | موضوع: شعر
• لینک ثابت  • 

سه شنبه 1387/12/06

بی نام بمانی بهتر است

"فردا روز تازه ایست".این را هر روز می گویم.اما این هر روزها عجیب مثل همند و همه چیز انگار به رخوت ابدی ختم می شود.گذشته هیچوقت دور نمی شود و آینده هیچوقت نزدیک نمی آید.فردا همان روز تازه ایست که ده سال دیگر....ما آغشته ی این هر روزیم.

نوشته شده توسط المیرا در 21:12 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

جمعه 1387/12/02

می ترساند مرا،ترسی که در دستانت است

پدر می پرسد چقدر به او اعتماد دارم...فکر می کنم.80 درصد...90 درصد....100 درصد را به هیچکس نمی توان اعتماد داشت.می گویم 87 درصد....آرام نگاه می کند و می گوید:زیاد است.به هیچ مردی اینهمه اعتماد نکن!

نوشته شده توسط المیرا در 0:52 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

شنبه 1387/11/26

هیچ بهار سبز تر از تو نیست

هرگاه شاعری را یافتی که می گفت"در زندگی خود،دوبار عاشق شده ام"بدان که هرگز عاشق نشده است.او چیز دیگری را با عشق اشتباه گرفته است.

نوشته شده توسط المیرا در 22:40 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

پنجشنبه 1387/10/26

شعر دیگری بخوان!

از نقش های فاخرانه دنیا خسته ام .ماجرای دیگری برایم بساز و نقش دیگری بنویس.

یک جانی،یک خائن،یک جیب بر یا هر چیز که تا به حال نبوده ام!

شاید تفاله های روحم دست نخورده ماند!

نوشته شده توسط المیرا در 15:59 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

چهارشنبه 1387/10/18

مرگ میان پرنده و برگ جا خوش کرده است

سلاخی

زار می گریست

 

به قناری کوچکی

دل باخته بود.

احمد شاملو

نوشته شده توسط المیرا در 13:40 | موضوع: شعر
• لینک ثابت  • 

شنبه 1387/10/14

آسمان را به تو می بخشم تا ندانی که چه باید کرد

بگذار تمام زنان دنیا عاشقت شوند

من آنچه می خواستم از تو برداشتم

پس مانده هایت بماند برای دیگران......

نوشته شده توسط المیرا در 20:14 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

چهارشنبه 1387/10/11

آمیختگی مان در هم و آویختگی مان از هم....

از کنار گربه های خیابان هم که رد می شوی دیگر فرار نمی کنند؛می ایستند و نگاهت می کنند،رویشان بشود نزدیک تر می آیند و چنگال هایشان را هم نشانت می دهد.

تو بگو چیست در این دنیا که هنوز حریم خود را از دست نداده است.قلمرو مختص انسان هایی است که دیگر زنده نیستند!

نوشته شده توسط المیرا در 12:11 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

پنجشنبه 1387/10/05

بند بزن تکه های این زندگی پوسیده را

گاهی دلم می خواهد به جای این که صبح ها فلسفه ی مدرنیته بخوانم؛ظهرها پلان های باغ های ایتالیایی را بررسی کنم و شب فنجان قهوه به دست جلوی شومینه از سیاست های اوباما و میراث تاریخی جهان حرف بزنم، تنم بوی تند پیاز داغ بدهد و به فکر تمیز کردن شیشه های مهمانخانه باشم و پس اندازهای این ماه را در قوطی خالی گلپر، پشت پیت روغن نباتی قایم کنم و تو را برای آبگوشت ظهر به دنبال نان سنگک بفرستم.....

نوشته شده توسط المیرا در 23:13 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

یکشنبه 1387/10/01

بگذار پوستت عاشقانه بتپد در قلمرو دستان من

هر بار می افتم

دو تکه می شوم

نیمی را باد می برد

نیمی را مردی که نمی شناسم

....

نوشته شده توسط المیرا در 23:52 | موضوع: شعر
• لینک ثابت  • 

شنبه 1387/09/30

درخت بر یک پای ایستاده،هیچ نمی گوید

می بینی!من هر روز بچه تر می شوم و حرف هایم خنده دار تر از همه روز ها و ساعت های پیش!زیر چشم هایم گودهای بزرگی افتاده است.قیافه ام هم دیگر دلچسب نیست.

دلم اما چیزهای کوچکی می خواهد،چیز های خیلی کوچکی می خواهد...

نوشته شده توسط المیرا در 12:8 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

چهارشنبه 1387/09/27

شکایت نکنم؟

این که دیگر دست من نیست!این که نمی توانم از کنار خیلی چیزها راحت بگذرم که دیگر دست من نیست.

تو ساختی!تو خواستی!شکایت نکنم؟

 

پ.ن:حال و هوایم این روزها خوب نیست.برف ها روی آجرهای گری دیوار روبروی پنجره زشت تر از همه ی دروغ های دنیاست.زمانی کوه پیدا بود از این پنجره!

 

نوشته شده توسط المیرا در 23:29 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

دوشنبه 1387/09/25

سوزن گرامافون روی نام تو گیر کرده است

اسمم را گفتم

                     مرا نشناخت

عینکم را برداشتم

                     مرا نشناخت

حالا مطمئنم

اگر پوست صورتم را هم کنار بزنم

باز هم مرا نخواهد شناخت

او دیگر عوض شده است

وچشمهایش

            مال خودش نیست

پاهای زنی گناهکار

او را در خیابان ها می گرداند

 

رسول یونان

نوشته شده توسط المیرا در 19:9 | موضوع: شعر
• لینک ثابت  • 

چهارشنبه 1387/08/29

از کوچه آوازه خوانی نمی گذرد

پنداری که هیچکس عاشق نیست.

نوشته شده توسط المیرا در 22:3 | موضوع: شعر
• لینک ثابت  • 

سه شنبه 1387/08/28

گودالی در من...در استخوان و ذهن و درون من

دختری که کنار من نشسته بود تا همین چند ساعت پیش به دنبال مرد رویاهایش می گشت.استاد که به صورتش نگاه می کرد گونه هایش گل می انداخت.چشمش را به زمین می دوخت.آرام و متین سخن می گفت.دختری که کنار من نشسته است تا همین چند روز پیش فکر می کرد زندگی ارزش همه چیز را دارد....تمام کلاس ها را سر وقت می آمد و از ستاره پر نوری برایمان تعریف می کرد که شب پیشش دیده بود.

دختری که کنار من نشسته است امروز خیلی دیر به کلاس آمد.وقتی نشست کمرش تا خورده بود.انگشت های لرزانش حتی نمی توانستند دور لیوان حلقه شوند.اشک هایش بی امان می ریخت.دختری که کنار من نشسته است خودش هم نمی داند از صبح تا حالا چند ساله شده است!دیگر به زمین خیره نمی شود.استاد که به صورتش نگاه می کند حتی از اینکه بگوید چند ساعت پیش به او تجاوز شده است ابایی ندارد.

نوشته شده توسط المیرا در 14:40 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

یکشنبه 1387/08/26

دزدیده،دزدیده...نگاهت می کنم از دور

دزدیده
دزدیده
نگاهت می کنم از دور
با هزار نیرنگ
به هزار رنگ درمی آیم
باد می شوم
گونه هایت را می دزدم
موهایت را می دزدم.
لبخندت را از دست نمی دهم
هرچند برای من نیست
دستانت را از دست نمی دهم
هرچند با من نیست
دزدیده
دزدیده عشقبازی می کنم
از دور
تو به سلامت به خانه خواهی رسید
و من
لب هایم را در سکوت آتش خواهم زد.
نوشته شده توسط المیرا در 20:15 | موضوع: شعر
• لینک ثابت  • 

جمعه 1387/08/24

انگشت های من می بارند و نام تو می روید

قبل از اینکه بمیرد درخت انجیر را به ما سپرد.گفت درخت انجیر را با خودمان ببریم حتی اگر خانه باقی ماند.

درخت را از خاک در آوردیم.از ریشه هایش مراقبت کردیم.آرام و نرم در خاک جدید نشاندیم.درخت بار نمی داد.مادردرخت را نوازش می کرد.عصر ها که می شد دور هم جمع می شدیم و پدرخاطراتش را پای درخت می ریخت.درخت بار نمی داد.

درد در تمام رگهای درخت جاری بود.روح ترک خورده اش بند نمی خورد.قبل از اینکه بمیرد چیزی برای سپردن به ما نداشت.....

 

نوشته شده توسط المیرا در 22:2 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

دوشنبه 1387/08/20

اینبار نوبت من است

نوبتم شده است.می نشینم روی صندلی و به رو به رو خیره می شوم.بعد از مدت هاست که اینطور خیره به خودم نگاه می کنم،خیره به خط های دور لب.همان هایی که مردم می گویند خط خنده،اما من باورم نمی شود.

وقتی به خودم می آیم که موهایم را خیس کرده است.دستش را چند بار توی موهایم گم می کند و می چرخاند و آخر سر می پرسد" چه مدلی؟".می بینی!همه همینطورند. اول نظر تورا می پرسند اما همیشه همان کاری را می کنند که خودشان می خواهند.اتاق شده بود باغ کاکتوس ها.عادتی شده بودیم.مادر می گفت جایشان تنگ است.من اما گفته بودم جایشان عوض شود می میرند.قبول هم کرده بود اما مردند وقتی از اتاق بردشان بیرون.

موهایم را دسته می کند.صدای قیچی توی فضا می پیچد.موها را می رقصاند توی هوا و بعد آن ها  را می برد و روی زمین می ریزد.زمین سیاه و سیاه تر می شود.روی زمین را نگاه نمی کنم.اصلا دیگر دنبال جمع کردن خاطره ها هم نمی گردم.بعضی توهمات،بعضی خاطره ها،بعضی وابستگی ها،بعضی رویاها  توی زندگی از جنس همین مو های بلندند.یه جایی باید قیچی شان کرد،بریدشان،دریدشان.

کارش تمام شده است.هر چند مدل موهایم آنقدر عجیب است که اولش اصلا خوشم نمی آید اما از روی صندلی که بلند می شوم انگار سبک شده ام.پایم را روی موهای روی زمین می گذارم و رد می شوم.این روزها سعی میکنم آزادتر زندگی کنم.از روی قید و بندها رد می شوم.گاهی حتی بعضی یادگاری ها را هم دور می ریزم.مگر روزمرگی غیر از همین عادتهای کوچکی است که روی هم تلنبار کرده ام.

نوشته شده توسط المیرا در 23:10 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

جمعه 1387/08/17

کوچه ای از بازوان من می گذرد

نقاشی کن بر ناخن های دست من

درختی بر این ناخن

باران بر روی ناخن دیگر

روی این آفتاب و

آفتابگردان ها در کف دست من

یک ناخن برای غروب

ناخنی برای نیمرخ دختری که نیمرخش یادم نیست

کوچه ای از بازوان من می گذرد

با طرح پنجره ای بر انگشتم

حالا دست هایم را بردار

و بپیچ دور تنت

و بگذار ناخن هایم

نوک انگشت هایم

آهسته بگذرد از روی پوست تو

می بینی؟

رنگ ها را می بینی؟

 

بیژن نجدی

نوشته شده توسط المیرا در 16:11 | موضوع: شعر
• لینک ثابت  • 

چهارشنبه 1387/08/15

از گوشه ای به گوشه ای

در غیاب تو هیچ اتفاقی نیفتاده است

صندلی های رنگ و رو رفته

از گوشه ای به گوشه ای می روند و پیر می شوند. 

میبینی!زندگی همانست که هست.باران می باردامروز.زیر باران می روم و سیراب می شوم از قطراتی که روی لبانم می چکد.

نوشته شده توسط المیرا در 18:16 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

چهارشنبه 1387/08/08

دلم دلجویی عاشقانه می خواهد

از کودکی عادت کرده ام که پدر جای همه چیز را پر کند.پدر هم بازی خوبی بود برای روزهای بچگی،سرسره بازی می کردیم آن روزها.کودکی می شد که دست هم را می گرفتیم،می چرخیدیم و می چرخیدیم،سرمان گیج میرفت.می افتادیم روی چمنها.گاهی دور از چشم مادر تا خرخره ساندویچ می خوردیم.

پدر،مادر روزهای بلوغ بود و خواهر روزهای دبیرستان و رفیق روزهای جوانی.

امروز اما وقتی به عادت همیشه دستم را دور بازویش حلقه کرده بودم و قدم می زدیم،وقتی قرار شد برویم جایی قهوه ای بخوریم،وقتی با دستهای لرزانش شیر را در قهوه می ریخت خودش هم خوب می دانست نمی تواند نقش تو را بازی کند.پدر خوب می داند که خالی تورا حتی مهربانیش هم نمی تواند پر کند.دست نخورده می گذارد این حجم بزرگ تنهایی را!

 

نوشته شده توسط المیرا در 21:44 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

یکشنبه 1387/08/05

برای آن که کمی،حتی شده کمی زندگی کرد،دو تولد لازم است.تولد جسم و سپس تولد روح.هر دو تولد مانند کنده شدن هستند.تولد اول بدن را به این دنیا می افکند و تولد دوم روح را به آسمان می فرستد.تولد دوم من زمانی بود که تو را دیدم....

 فرا تر از بودن ،کریستین بوبن

نوشته شده توسط المیرا در 22:3 | موضوع: شعر
• لینک ثابت  • 

شنبه 1387/08/04

یک بوسه برای بدرقه!

یک بوسه برای بدرقه

دو گام فاصله تا بغض

سیگارم را تو روشن کردی!

 

دریغا

کودکی با دو چشم درشت

در پی باد

و نان فروشی خسته

در سایه سار پیاده رو

 

داس ها در مزرعه می میرند

پدرانمان

در کارخانه های نان

 

سید علی صالحی

نوشته شده توسط المیرا در 12:47 | موضوع: شعر
• لینک ثابت  • 

پنجشنبه 1387/08/02

من زیادی

مدتی است که چیز های زاید اتاق را لیست می کنم.از ته اتاق شروع کرده ام..ساز گوشه ی اتاق اولین زیادی است!3 سال است دستی به آن نخورده!2 ماه قبل از اولین اجرای رسمی گذاشتمش کنار.آنطرف تر 4 کتاب حافظ است.هر 4 تا را هدیه گرفتم.مدتهاست باز نشده اند.بالای سرشان فانوسی آویزان است.6 سالی هست که آنجاست!حتما خودش هم دلش می خواهد برود.ماکت ها را خودم به لیست اضافه می کنم.روی دیوار روبه رو، یک گبه است از بازار وکیل شیراز.او وصل است به ساز دست ساز نادری کوچک کنارش.کاکتوس ها را اما نگه می دارم.جعبه روان نویس ها،سه تابلوی خطاطی،پوستی ها،تمام کاست های شجریان،شهرام ناظری،سری کامل شل سیلور استاین،مجله های معماری.... همه را می نویسم توی لیست.آیدا در آینه را اما نگه می دارم.به لیست نگاه می کنم.تکه تکه های تنم را گذاشته ام توی لیست.بدون اینها حتما اینی که هستم، نیستم.اینها که نباشند چیزی کم است.خودم و تمام اتاق را به لیست اضافه می کنم.....
نوشته شده توسط المیرا در 22:45 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

دوشنبه 1387/07/29

هوای گرگ و میش بی گرگ و میش می نشود!

- داری میری بیرون؟؟؟؟

- آره.

- اینوقت شب؟؟؟

- شب نیست که !!!!ساعت هفته.

- هوا که تاریک بشه گرگا میان بیرون چه ساعت 7 باشه چه 11.

نوشته شده توسط المیرا در 20:33 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

سه شنبه 1387/07/23

آیا روزمرگی چیزی جز این است!

این روزها همه چیز کاملا روتین است.صبح ها ساعت 6:30 بیدار می شوم.تا ساعت 2 حبس در یک 4 دیواری به نام اتاق.که رسما هیچ چیزش شبیه اتاق درس نیست.تلفن اتاق هم معمولا کشیده است که البته این توانایی بالای من در خود فریبی ستودنی است.چون به همه گفته ام اگر کارم داشته باشند به گوشی میس کال بزنند تا تلفن اتاق را بزنم به پریز.از همان خود صبح تا شب پرده ی اتاق کنار زده است.اینطوری اتاق 3 دیواره است.کمتر دلگیر است!گاهی دلم زیاد برای این قیژ قیژ مودم تنگ می شود .2:30 وقت نهار است.و بعد از آن 4 تا 8 باز در همان 3 دیواری.گاهی دلم می خواهد پریسا زنگ بزند و 1 ساعت با هم حرف بزنیم.این روزها منظم تر از همه ی روزها هستم .اتاق هیچ وقت به این تمیزی نبوده است.ماکت ها دیگر جای خود را پیدا کرده اند بالای آن کمد.دلم برای شرکت هم تنگ شده است و دعوا با کار فرما ها.که مدام سعی می کردند نقشه ها را عوض کنند.دلم ضعف می رود برای ماکت سازی اما مغزم پراز تاریخ معماری است.از تمام کلیساها و مسجد ها و لند مارک های دنیا خسته ام.دلم آزادی بی غل و غش می خواهد.120 روز دیگر در این آلکاتراس خانگی خواهم بود.

دعوت را هم نتوانستم ببینم.سه زن را هم.تنها ارتباطم با آدمها کامنت های اینجا و 360 است که به زور به 4 -5 تا می رسد.این روزها همه چیز سر جایش است جز ذهن معلق من.

 

نوشته شده توسط المیرا در 19:58 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

چهارشنبه 1387/07/17

این خواهش عاجزانه نیست،عاشقانه است

سر خودم را هم که گرم کنم باز هم یادم نمی رود به صفحه ی گوشی نگاه کنم.در این شهر که باشی،دور هم که باشی خوب است.وقتی که نیستی اما،در تمام این خیابان های شلوغ در هم و برهم به دنبال چشم هایت میگردم.

دریغ می کنی اما از خبری که از صبح چشمم به راهش است....

نوشته شده توسط المیرا در 19:38 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

سه شنبه 1387/07/16

چه خوب این عینک سیاه دودی دروغ چشمانت را می پوشاند!

زنگ می زند که "برویم دور هم باشیم.همه هستند،تو هم بیا."دلم نمی خواهد بروم.اما قبول می کنم.در زندگی چیزهای زیادی را نخواسته ام اما بیشترشان را قبول کرده ام.می گویم شاید در این ناخواسته ها چیزی پیدا شود که در خواسته ها نیست.

وقتش که می رسد لباس هایم را می پوشم.نشانه های او را بر میدارم.می گویم شاید تحمل سخت شد،دلم به نشانه هایش خوش باشد.مدام به لحظه ی رسیدن فکر میکنم.می ترسم.گاهی آدمها بیشتر از هر چیز دیگری وهمناک می شوند.دلم میگوید برگرد اما پاهایم میرود.از دور می بینمشان.ده،پانزده نفری هستند.دندان هایشان از لای لبخند های تصنعی شان حتی از آن دور هم دیده می شود.جلو میروم.عینکم را بر نمیدارم.آنها هم.عینکهایمان بهم می خورد که گونه هایمان نه!یکی یکی شان را می بوسم و در همان حال آرزو می کنم کاش هرگز نبینمشان!

گاهی بعضی از آدمها،مکان ها،ماشین ها،عکس ها،کاغذها بخشی از زندگیت می شوند.تو به آنها آویزان می شوی.برای از دست ندادنشان تلاش می کنی اما مدتها بعد،وقتی که نه معیارهایت عوض میشوند و نه دیدگاهت،چیزی در تو عوض می شود.چیزی که تمام تو را زیر و رو می کندو تو فرار می کنی.اما خوب که نگاه کنی،آنها هنوز بخشی از زندگیت هستند.فقط جایشان عوض شده.اینبار آنها آویزان تواند....

 

 

نوشته شده توسط المیرا در 12:8 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

جمعه 1387/07/12

این شب بیهوده،بی پایان نیز هست!

خسیسی نکن....

خودتم می دونی که الان بیشتر از همه ی این دیوارها و تنهایی هاو این سکوت لعنتی بی صاحاب تو رو لازم دارم.

خسیس نبودی که.....بودی؟

 

 

نوشته شده توسط المیرا در 23:49 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

چهارشنبه 1387/07/10

دردباز شده ایم انگار...

همه مان سر و ته یک کرباسیم.بعضی روزهایمان جان می دهد برای به خاطر سپردن.کد می گذاریم برایش.از تمام روزهایی که نگه می داریم آن روزها خاص ترند.هی می گوییم همان هشتم که عاشق شدم،آن چهاردهم که به دنیا آمدم،آن پنجم،آن بیست و سوم.آن روزها می شود مقدس ترین روزها....

بعضی ها را هم هی وانمود می کنیم فراموش کرده ایم.اما انگار کنارمان نفس می کشد آن روز که زمین خوردیم.آن روز که کسی را از دست دادیم،آن روز که احساس کردیم هر چه می گردیم غریبه تر از ما کسی نیست!

جان به جانمان کنند آدمیم.چیزهای تلخ را خاک می کنیم.بعضی شب ها اما همه ی آن تلخ ها را می گذاریم کنار هم.تمام روزهایش را دوباره شب میکنیم،دوباره می شکنیم و باز دوباره آن ها را خاک می کنیم.انگار یک جورهایی درد خوشترمان می آید.دردباز شدیم اصلا.

 

نوشته شده توسط المیرا در 22:31 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

دوشنبه 1387/07/08

دلم میخواهد نقطه بگذارم تمامش کنم

اما حس خسته ای مرتب مزاحمم می شود

باید ادامه داد

همین گوشه ی دنج بی دنیا خوب است

و خوب است خیره به همان خوشی های مشترک

خیال کنم مثلا حواسم نیست.

 

کج می آییم که صاف بنشینیم

اما ایستاده می میریم.

(چه شعار مزخرف دلنشینی)

 

آیا تمام زندگی

چیزی جز همین پروانه ی پاییزی نیست

که از ترس باد

به آن بوته ی بی دلیل پناه برده است؟

 

چه عصر آهسته ی عجیبی!

چه کج بیایی،

چه صاف بنشینی و

چه ایستاده بمیری،

فرقی نمیکند

پاییز همه ی پارک های جهان

همیشه همینقدر خلوت است.

 

سید علی صالحی

نوشته شده توسط المیرا در 20:26 | موضوع: شعر
• لینک ثابت  • 

شنبه 1387/07/06

زنگها تنها برای تو به صدا در می آیند....

بهترین زنگ موبایلم را برای تو گذاشتم.گفتم باشد برای همان روز که تو دلت می خواهد و زنگ میزنی.......

خیلی وقت است که دلم برای آن زنگ تنگ شده،از همان روز که آن را برای تو گذاشتم و گفتم شاید تو زنگ زدی!

 

 

نوشته شده توسط المیرا در 21:23 | موضوع:
• لینک ثابت  • 

جمعه 1387/07/05

این کوچه عصرها عطر تو را میگیرد

تمام آن مدت فکر میکردم با آن دامن سفید چین چین چطور از آن کوچه تنگ عبور کنم،نگران آن دنباله ی بلند سفید بودم که روی زمین کشیده می شود و کثیف می شود.هر بار توی ذهنم بعد از آن کو چه ی تنگ به در خانه ات میرسیدم و زنگ میزدم و هر بار به جای آن صدای کم قوت پیر،خودت از روی آن تخت لعنتی بلند می شدی و در را باز میکردی.من هی چرخ زدم و میرقصیدم و از تو میپرسیدم :خوشگل شده ام؟

و تو هی میخندیدی...هی میخندیدی.از آن خنده هایی که هفت سال بود ندیده بودیم.

من فکر میکردم تو هم مثل من دلت برای آن غش غش خنده های بلند تنگ شده.تو رفتی...من هم لباس سفید نپوشیدم....دلمان هم همچنان برای آن دلخند های مستانه تنگ است.

 

بعضی وقتها دلت برای چیز های از دست رفته تنگ می شود.آنقدر که حتی داشته ها هم دلخوشت نمی کند.آدمهایی که میروند یک تکه از تو را می برند.تو هی تکه های آدمهای دیگر را می چسبانی جای آن.خوب نمی شود.تا آخر عمر هم که چشمت به آن بیفتد جایش تیر میکشد.زخمها هیچگاه خوب نمیشوند .....مثل باری روی دوشت می نشینند و تو تا می شوی تا یاد بگیری که باید با آن زندگی کنی نه اینکه فراموشش کنی.

 

 

 

 

نوشته شده توسط المیرا در 14:20 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

سه شنبه 1387/07/02

خیلی شخصی....

بعضی وقتها بعضی چیزها را یواشکی میفرستد.خودش هم میداند که این یواشکی ها چقدر خوب است و دوست داشتنی.خودش را که بگذاری کنار این یواشکی ها را با هیچ چیز نمیشود عوض کرد....

مردها مثل نسيم

البته نه به آن لطافت

شايد مثلِ باد

می‌وزند بی‌آن‌که تو بخواهی

موهايت را پريشان می‌کنند

صورتت را سيلی می‌زنند

و می‌روند

باز هم بی‌آن‌که تو بخواهی

زن‌ها مرد می‌زايند

و مردها درد...

نوشته شده توسط المیرا در 0:40 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

یکشنبه 1387/06/31

بیا همه برگها را زرد کن....اما کاری به عشقمان نداشته باش

کاش این حس بد امشب٬امشب تنهایم میگذاشت.پاییز می آید و من به آینده فکر میکنم...شاید هم به گذشته.هر چه هست اکنون نیست......
نوشته شده توسط المیرا در 0:25 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

پنجشنبه 1387/06/28

تو همین که هستی کافیست!

وقتی پدر هست تمام کوچه های این شهر جان میدهد برای راه رفتن.وقتی پشتت ایستاده است انگار تو می توانی بجنگی و جلوی مشکلات بایستی.هر وقت هم که ترسیدی،دستش را پشت گردنت بگذارد و بگوید درست میشود...نترس،درست می شود.

مثل همه ی مردهای دنیا گاهی عصبانی است،بعضی اوقات گیر می دهد،وقتی مریض است بیشتر از واقعیت ناله می کند.دوست دارد کنترل همه چیز در دستش باشد.دور چشمهایت را که سیاه کنی اخمهایش توی هم میرود.وقتی خواب است باید آرام راه بروی چون اگر بیدار شود بد عنق است.هر چه می گذرد موهایش بیشتر سفید می شودو مثل تمام مردها سبیل بیست ساله اش را میزند تا جوانتر نشان بدهد و همیشه بدجور سر وقت است.

اما وقتی نباشد انگار همه جا چیزی کم است.دلت غنج میرود وقتی برایش نامه می نویسی که عاشق شده ای.کیف می دهد وقتی خودت را لوس می کنی و او  هی ناز میخرد و نمیداند که سر بی مو و شکم گنده و صورت آفتاب سوخته اش انگار عاشقانه ترین هیبت دنیاست....

 

نوشته شده توسط المیرا در 21:4 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

پنجشنبه 1387/06/28

آی پاییز....خوب شد که آمدی

میترسم،مضطربم

و با آنکه میترسم و مضطربم

باز با تو تا آخر دنیا هستم

می آیی کنار گفتگویی ساده

تمام رویاهایت را بیدار می کنم

و آهسته زیر لب می گویم

برایت آب آورده ام

تشنه نیستی؟

فردا به احتمال قوی باران می آید

تو پیش بینی کرده بودی که باد نمی آید

با این همه ...دیروز

پی صدایی ساده که گفته بود بیا ،رفتم.

تمام راز سفر فقط خواب یک ستاره بود.

 

خسته ام ری را!

می آیی همسفرم شوی؟

گفتگوی میان راه بهتر از تماشای باران است

توی راه از پوزش پروانه سخن میگوییم.

توی راه خوابهایمان را برای بابونه های دره ای دور تعریف میکنیم

باران هم که بیاید

هی خیس از خنده های دور از آدمی،می خندیم

سید علی صالحی

نوشته شده توسط المیرا در 0:6 | موضوع: شعر
• لینک ثابت  • 

چهارشنبه 1387/06/27

چشمهایم به در است!

بعضی شبها دل آدم بدجور میگیرد...

مثل امشب که هرچه میگردم نیستی!

نوشته شده توسط المیرا در 0:38 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  • 

یکشنبه 1387/06/24

نابینای توام....نزدیکتر بیا

این روزها انگار حواسش بیشتر پی عکاسی است.الحق که این عکسهای آخری چقدر هم خوب از آب در آمده است.مدام هم میگوید دارم عکاس حرفه ای میشوم.دوربین را که در دستانش میگیرد جدی تر میشود.دیگر از آن پسر کوچولو که بالا و پایین میپرد خبری نیست.مردی میشود که پشت سر هم تکرار میکند برای خوب عکس گرفتن باید خوب دید....خوب نگاه کرد....

بعضی عکس ها آدم را یکجور دیگر میکند.انگار بلندت میکند می بردت یک جای دیگر.آنجور که دلت میخواهد تفسیرش میکنی و خودت را جای هر تکه از عکس  میگذاری.یادت می آید دل تو هم همینقدر چین و خم داشت.ترک های خشکش از همان دورها هم دیده میشد.حتما درد زخم های چاقوی گذشته را تحمل کرده ای که حالا چیزی در جانت بروید که جراتت را زیاد کند و تو آن را صادقانه تقسیم کنی.

کاش میدانست که چقدر این عکس را با آن پس زمینه تارش دوست دارم......

 

 

نوشته شده توسط المیرا در 1:6 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  •