شنبه 1388/02/26
تو را در فراسوی مرزهای تنم دوست دارم
این 2دو تا بودن نشئه ات می کند.هرچه پیش می روی بیشتر می خواهی!گاهی مست می شوی!گاهی سخت می شوی!کافی است که نباشد،استخوان های ذهنت درد می گیرد،جای خالی اش خالی ات می کند..تیره ات می کند...تار می شوی..زار می شوی..هزار بار می میری.
اینجا می نویسم تا بماند،همین روزهای پارسال بود که اولین بار دیدمش.بی هوا آمده بود هوای مارا ببرد انگار!
"کبریت خیس" عباس صفاری آورده بود و رویش نوشته بود:دنیا همانطوری می چرخد که او دلش می خواهد!بعد ها گیر کرده بودیم به هم،قاطی شده بودیم اصلا.بعد ترش این پدر بود که مرا دست او می سپرد!
او غریبه ی دیروز بود که حالا نیمه ی دیگر این زندگی است.
سه شنبه 1388/02/01
خوبان عالم دیده ام
نکته،همه سنجیده ام
اما تو چیز دیگری.....
یکشنبه 1388/01/30
زندگی آن بهار پر باران است...همان چیز که این روز ها مدام اتفاق می افتد.
از اینطرف قضیه هم که نگاه کنی همین است.برای این که آدم ها تفتیشت نکنند،باید خودت را به آن راه بزنی!باید ادای آدم های ساده لوح احمق را در بیاوری تا یک آدم سطحی به نظر برسی و دست از عقایدت بردارند!
تا در خودت گم شوی و آنچه در مغزت می گذرد را ببینند،فاش شده ای و این بدترین اتفاق دنیاست.
پ.ن.زندگیم انگار دارد عوض می شود.آنقدر که گاهی احساس می کنم باید به دنبال اتفاقات بدوم.تغییرات همیشه خوب است.دیگر وقت راه رفتن روی چهار چوب ها رسیده است!وقت آن که پایت را روی خط قرمزها بگذاری،کمی جابجایشان کنی تا خاکمال شوند.
جمعه 1388/01/14
فراموش باد نام هرچه باد!
و روی کیک تولد
یک آی با کلاه
که عنقریب به فوت بی رمقی
الف خواهد شد
و داستانی دیگر
داستان های دنیا درست از همان جایی که تمام شده اند شروع می شوند و بی هیچ بهانه ای همانجا تمام می شوند که دلشان می خواهد و من عادت کرده ام که چهاردهمین روز بهار داستان تازه ای باشد.
پسرم دیگر بزرگ شده است.آرنجش را خم می کند و بازو هایش را به من نشان می دهد.انگار دیگر مرد شده است.به من احتیاجی ندارد.دیگر نوبت دنیاست که چیز هایی را که به من آموخت به او هم یاد بدهد.به او یاد بدهد که این عادت عشق است.بی هوا می رسد.درست سر به زنگاه و تکرار دوباره ی ماست.تکرار افتادن ما و از هم پاشیدن بند هایی که خورده بودیم ...و باران همیشه عجیب است.درست وقتی می بارد که هیچ کسی نیست تو را به خیابان ببرد.به او یاد بدهد که هر چه بزرگتر می شود تنهاتر است و جنگیدن مزخرف ترین دروغ دنیاست.
مردی از من می پرسد که چند ساله ام و من نگاهش می کنم.بیست و پنج سال به علاوه ی تمام آن روز هایی که به اندازه ی یکسال گذشت....تمام شب هایی که انگار هزار شب گذشت و همه چیز را گرفت.او هیچوقت نخواهد فهمید که من چند ساله ام.
امشب تنهاتر از همه ی سال های پیش....شمع های روشن نشده ی روی کیک را خاموش می کنم.
پنجشنبه 1388/01/13
اگر چیزی هنوز از من باقی مانده باشد
و من می گذارم تحقیر کند.....زخم بزند که هیچوقت جایش خوب نشود و او هیچوقت نفهمد حرف های نگفته چقدر روی دل آدم سنگینی می کند.
دوشنبه 1388/01/10
قلمم،دلتنگ روزهای از تو نوشتن است
تند تند حرف می زنم.آسمان را به زمین می دوزم تا خالی هایی که وسط صحبتمان به وجود می آید معلوم نشود.خالی هایی که دوخته نمی شوند.جوش نمی خورند.هر دو ساکت می شویم انگار چیزی آن وسط کم می آید.و من دو سر حرف را به سختی به هم می چسبانم.مثل خیلی چیز های دیگر که دلم می خواست کش بیاید.قد بکشد که نکشید.و من با آنها امسال ها را پارسال می کنم......
بین یکی از همین سکوت هاست که می رود.و من که دلم هنوز تنگ است و باد که هنوز می بارد.
جمعه 1387/12/30
نرم نرمک می رسد اینک بهار...خوش به حال روزگار
سال نو مبارک.
شنبه 1387/12/24
من از تو زاییده شدم،چونانکه باران ها از اقیانوس
* * *
فیلم های عاشقانه در همه جای دنیا یکی است....درست مثل ماجراهای عاشقانه،مثل حرف های عاشقانه.و ما باز هم عاشق می شویم...ادامه می دهیم....سختی می کشیم...می جنگیم....بغض می کنیم.....از همه چیزمان می گذریم....چون عاشقی قشنگ ترین عادت دنیاست.
چهارشنبه 1387/12/21
دختر بهار
که فرزندانش خیانتپیشهاند،
اردیبهشت به دنیا آمدهاند و بهمن را دوست دارند،
خرداد به دنیا آمدهاند و پاییز را دوست دارند،
و فروردینیها،
آن طبعهای سرد،
انگار نه انگار که فرزندان نوروز هستند،
با مرداد خاطرهبازی میکنند.
شنبه 1387/12/17
من هنوز می جنگم
که خوشی های این دنیا جز نیمروز بیشتر کش نمی آید!
سه شنبه 1387/12/06
بی نام بمانی بهتر است
جمعه 1387/12/02
می ترساند مرا،ترسی که در دستانت است
شنبه 1387/11/26
هیچ بهار سبز تر از تو نیست
پنجشنبه 1387/10/26
شعر دیگری بخوان!
یک جانی،یک خائن،یک جیب بر یا هر چیز که تا به حال نبوده ام!
شاید تفاله های روحم دست نخورده ماند!
شنبه 1387/10/14
آسمان را به تو می بخشم تا ندانی که چه باید کرد
من آنچه می خواستم از تو برداشتم
پس مانده هایت بماند برای دیگران......
چهارشنبه 1387/10/11
آمیختگی مان در هم و آویختگی مان از هم....
از کنار گربه های خیابان هم که رد می شوی دیگر فرار نمی کنند؛می ایستند و نگاهت می کنند،رویشان بشود نزدیک تر می آیند و چنگال هایشان را هم نشانت می دهد.
تو بگو چیست در این دنیا که هنوز حریم خود را از دست نداده است.قلمرو مختص انسان هایی است که دیگر زنده نیستند!
پنجشنبه 1387/10/05
بند بزن تکه های این زندگی پوسیده را
گاهی دلم می خواهد به جای این که صبح ها فلسفه ی مدرنیته بخوانم؛ظهرها پلان های باغ های ایتالیایی را بررسی کنم و شب فنجان قهوه به دست جلوی شومینه از سیاست های اوباما و میراث تاریخی جهان حرف بزنم، تنم بوی تند پیاز داغ بدهد و به فکر تمیز کردن شیشه های مهمانخانه باشم و پس اندازهای این ماه را در قوطی خالی گلپر، پشت پیت روغن نباتی قایم کنم و تو را برای آبگوشت ظهر به دنبال نان سنگک بفرستم.....
شنبه 1387/09/30
درخت بر یک پای ایستاده،هیچ نمی گوید
می بینی!من هر روز بچه تر می شوم و حرف هایم خنده دار تر از همه روز ها و ساعت های پیش!زیر چشم هایم گودهای بزرگی افتاده است.قیافه ام هم دیگر دلچسب نیست.
دلم اما چیزهای کوچکی می خواهد،چیز های خیلی کوچکی می خواهد...
چهارشنبه 1387/09/27
شکایت نکنم؟
تو ساختی!تو خواستی!شکایت نکنم؟
پ.ن:حال و هوایم این روزها خوب نیست.برف ها روی آجرهای گری دیوار روبروی پنجره زشت تر از همه ی دروغ های دنیاست.زمانی کوه پیدا بود از این پنجره!
سه شنبه 1387/08/28
گودالی در من...در استخوان و ذهن و درون من
دختری که کنار من نشسته بود تا همین چند ساعت پیش به دنبال مرد رویاهایش می گشت.استاد که به صورتش نگاه می کرد گونه هایش گل می انداخت.چشمش را به زمین می دوخت.آرام و متین سخن می گفت.دختری که کنار من نشسته است تا همین چند روز پیش فکر می کرد زندگی ارزش همه چیز را دارد....تمام کلاس ها را سر وقت می آمد و از ستاره پر نوری برایمان تعریف می کرد که شب پیشش دیده بود.
دختری که کنار من نشسته است امروز خیلی دیر به کلاس آمد.وقتی نشست کمرش تا خورده بود.انگشت های لرزانش حتی نمی توانستند دور لیوان حلقه شوند.اشک هایش بی امان می ریخت.دختری که کنار من نشسته است خودش هم نمی داند از صبح تا حالا چند ساله شده است!دیگر به زمین خیره نمی شود.استاد که به صورتش نگاه می کند حتی از اینکه بگوید چند ساعت پیش به او تجاوز شده است ابایی ندارد.
جمعه 1387/08/24
انگشت های من می بارند و نام تو می روید
درخت را از خاک در آوردیم.از ریشه هایش مراقبت کردیم.آرام و نرم در خاک جدید نشاندیم.درخت بار نمی داد.مادردرخت را نوازش می کرد.عصر ها که می شد دور هم جمع می شدیم و پدرخاطراتش را پای درخت می ریخت.درخت بار نمی داد.
درد در تمام رگهای درخت جاری بود.روح ترک خورده اش بند نمی خورد.قبل از اینکه بمیرد چیزی برای سپردن به ما نداشت.....
دوشنبه 1387/08/20
اینبار نوبت من است
نوبتم شده است.می نشینم روی صندلی و به رو به رو خیره می شوم.بعد از مدت هاست که اینطور خیره به خودم نگاه می کنم،خیره به خط های دور لب.همان هایی که مردم می گویند خط خنده،اما من باورم نمی شود.
وقتی به خودم می آیم که موهایم را خیس کرده است.دستش را چند بار توی موهایم گم می کند و می چرخاند و آخر سر می پرسد" چه مدلی؟".می بینی!همه همینطورند. اول نظر تورا می پرسند اما همیشه همان کاری را می کنند که خودشان می خواهند.اتاق شده بود باغ کاکتوس ها.عادتی شده بودیم.مادر می گفت جایشان تنگ است.من اما گفته بودم جایشان عوض شود می میرند.قبول هم کرده بود اما مردند وقتی از اتاق بردشان بیرون.
موهایم را دسته می کند.صدای قیچی توی فضا می پیچد.موها را می رقصاند توی هوا و بعد آن ها را می برد و روی زمین می ریزد.زمین سیاه و سیاه تر می شود.روی زمین را نگاه نمی کنم.اصلا دیگر دنبال جمع کردن خاطره ها هم نمی گردم.بعضی توهمات،بعضی خاطره ها،بعضی وابستگی ها،بعضی رویاها توی زندگی از جنس همین مو های بلندند.یه جایی باید قیچی شان کرد،بریدشان،دریدشان.
کارش تمام شده است.هر چند مدل موهایم آنقدر عجیب است که اولش اصلا خوشم نمی آید اما از روی صندلی که بلند می شوم انگار سبک شده ام.پایم را روی موهای روی زمین می گذارم و رد می شوم.این روزها سعی میکنم آزادتر زندگی کنم.از روی قید و بندها رد می شوم.گاهی حتی بعضی یادگاری ها را هم دور می ریزم.مگر روزمرگی غیر از همین عادتهای کوچکی است که روی هم تلنبار کرده ام.
چهارشنبه 1387/08/15
از گوشه ای به گوشه ای
صندلی های رنگ و رو رفته
از گوشه ای به گوشه ای می روند و پیر می شوند.
میبینی!زندگی همانست که هست.باران می باردامروز.زیر باران می روم و سیراب می شوم از قطراتی که روی لبانم می چکد.
چهارشنبه 1387/08/08
دلم دلجویی عاشقانه می خواهد
پدر،مادر روزهای بلوغ بود و خواهر روزهای دبیرستان و رفیق روزهای جوانی.
امروز اما وقتی به عادت همیشه دستم را دور بازویش حلقه کرده بودم و قدم می زدیم،وقتی قرار شد برویم جایی قهوه ای بخوریم،وقتی با دستهای لرزانش شیر را در قهوه می ریخت خودش هم خوب می دانست نمی تواند نقش تو را بازی کند.پدر خوب می داند که خالی تورا حتی مهربانیش هم نمی تواند پر کند.دست نخورده می گذارد این حجم بزرگ تنهایی را!
پنجشنبه 1387/08/02
من زیادی
دوشنبه 1387/07/29
هوای گرگ و میش بی گرگ و میش می نشود!
- آره.
- اینوقت شب؟؟؟
- شب نیست که !!!!ساعت هفته.
- هوا که تاریک بشه گرگا میان بیرون چه ساعت 7 باشه چه 11.
سه شنبه 1387/07/23
آیا روزمرگی چیزی جز این است!
دعوت را هم نتوانستم ببینم.سه زن را هم.تنها ارتباطم با آدمها کامنت های اینجا و 360 است که به زور به 4 -5 تا می رسد.این روزها همه چیز سر جایش است جز ذهن معلق من.
چهارشنبه 1387/07/17
این خواهش عاجزانه نیست،عاشقانه است
دریغ می کنی اما از خبری که از صبح چشمم به راهش است....
سه شنبه 1387/07/16
چه خوب این عینک سیاه دودی دروغ چشمانت را می پوشاند!
زنگ می زند که "برویم دور هم باشیم.همه هستند،تو هم بیا."دلم نمی خواهد بروم.اما قبول می کنم.در زندگی چیزهای زیادی را نخواسته ام اما بیشترشان را قبول کرده ام.می گویم شاید در این ناخواسته ها چیزی پیدا شود که در خواسته ها نیست.
وقتش که می رسد لباس هایم را می پوشم.نشانه های او را بر میدارم.می گویم شاید تحمل سخت شد،دلم به نشانه هایش خوش باشد.مدام به لحظه ی رسیدن فکر میکنم.می ترسم.گاهی آدمها بیشتر از هر چیز دیگری وهمناک می شوند.دلم میگوید برگرد اما پاهایم میرود.از دور می بینمشان.ده،پانزده نفری هستند.دندان هایشان از لای لبخند های تصنعی شان حتی از آن دور هم دیده می شود.جلو میروم.عینکم را بر نمیدارم.آنها هم.عینکهایمان بهم می خورد که گونه هایمان نه!یکی یکی شان را می بوسم و در همان حال آرزو می کنم کاش هرگز نبینمشان!
گاهی بعضی از آدمها،مکان ها،ماشین ها،عکس ها،کاغذها بخشی از زندگیت می شوند.تو به آنها آویزان می شوی.برای از دست ندادنشان تلاش می کنی اما مدتها بعد،وقتی که نه معیارهایت عوض میشوند و نه دیدگاهت،چیزی در تو عوض می شود.چیزی که تمام تو را زیر و رو می کندو تو فرار می کنی.اما خوب که نگاه کنی،آنها هنوز بخشی از زندگیت هستند.فقط جایشان عوض شده.اینبار آنها آویزان تواند....
جمعه 1387/07/12
این شب بیهوده،بی پایان نیز هست!
خودتم می دونی که الان بیشتر از همه ی این دیوارها و تنهایی هاو این سکوت لعنتی بی صاحاب تو رو لازم دارم.
خسیس نبودی که.....بودی؟
چهارشنبه 1387/07/10
دردباز شده ایم انگار...
بعضی ها را هم هی وانمود می کنیم فراموش کرده ایم.اما انگار کنارمان نفس می کشد آن روز که زمین خوردیم.آن روز که کسی را از دست دادیم،آن روز که احساس کردیم هر چه می گردیم غریبه تر از ما کسی نیست!
جان به جانمان کنند آدمیم.چیزهای تلخ را خاک می کنیم.بعضی شب ها اما همه ی آن تلخ ها را می گذاریم کنار هم.تمام روزهایش را دوباره شب میکنیم،دوباره می شکنیم و باز دوباره آن ها را خاک می کنیم.انگار یک جورهایی درد خوشترمان می آید.دردباز شدیم اصلا.
جمعه 1387/07/05
این کوچه عصرها عطر تو را میگیرد
و تو هی میخندیدی...هی میخندیدی.از آن خنده هایی که هفت سال بود ندیده بودیم.
من فکر میکردم تو هم مثل من دلت برای آن غش غش خنده های بلند تنگ شده.تو رفتی...من هم لباس سفید نپوشیدم....دلمان هم همچنان برای آن دلخند های مستانه تنگ است.
بعضی وقتها دلت برای چیز های از دست رفته تنگ می شود.آنقدر که حتی داشته ها هم دلخوشت نمی کند.آدمهایی که میروند یک تکه از تو را می برند.تو هی تکه های آدمهای دیگر را می چسبانی جای آن.خوب نمی شود.تا آخر عمر هم که چشمت به آن بیفتد جایش تیر میکشد.زخمها هیچگاه خوب نمیشوند .....مثل باری روی دوشت می نشینند و تو تا می شوی تا یاد بگیری که باید با آن زندگی کنی نه اینکه فراموشش کنی.
سه شنبه 1387/07/02
خیلی شخصی....
مردها مثل نسيم
البته نه به آن لطافت
شايد مثلِ باد
میوزند بیآنکه تو بخواهی
موهايت را پريشان میکنند
صورتت را سيلی میزنند
و میروند
باز هم بیآنکه تو بخواهی
زنها مرد میزايند
و مردها درد...
یکشنبه 1387/06/31
بیا همه برگها را زرد کن....اما کاری به عشقمان نداشته باش
پنجشنبه 1387/06/28
تو همین که هستی کافیست!
مثل همه ی مردهای دنیا گاهی عصبانی است،بعضی اوقات گیر می دهد،وقتی مریض است بیشتر از واقعیت ناله می کند.دوست دارد کنترل همه چیز در دستش باشد.دور چشمهایت را که سیاه کنی اخمهایش توی هم میرود.وقتی خواب است باید آرام راه بروی چون اگر بیدار شود بد عنق است.هر چه می گذرد موهایش بیشتر سفید می شودو مثل تمام مردها سبیل بیست ساله اش را میزند تا جوانتر نشان بدهد و همیشه بدجور سر وقت است.
اما وقتی نباشد انگار همه جا چیزی کم است.دلت غنج میرود وقتی برایش نامه می نویسی که عاشق شده ای.کیف می دهد وقتی خودت را لوس می کنی و او هی ناز میخرد و نمیداند که سر بی مو و شکم گنده و صورت آفتاب سوخته اش انگار عاشقانه ترین هیبت دنیاست....
چهارشنبه 1387/06/27
چشمهایم به در است!
مثل امشب که هرچه میگردم نیستی!
یکشنبه 1387/06/24
نابینای توام....نزدیکتر بیا
این روزها انگار حواسش بیشتر پی عکاسی است.الحق که این عکسهای آخری چقدر هم خوب از آب در آمده است.مدام هم میگوید دارم عکاس حرفه ای میشوم.دوربین را که در دستانش میگیرد جدی تر میشود.دیگر از آن پسر کوچولو که بالا و پایین میپرد خبری نیست.مردی میشود که پشت سر هم تکرار میکند برای خوب عکس گرفتن باید خوب دید....خوب نگاه کرد....
بعضی عکس ها آدم را یکجور دیگر میکند.انگار بلندت میکند می بردت یک جای دیگر.آنجور که دلت میخواهد تفسیرش میکنی و خودت را جای هر تکه از عکس میگذاری.یادت می آید دل تو هم همینقدر چین و خم داشت.ترک های خشکش از همان دورها هم دیده میشد.حتما درد زخم های چاقوی گذشته را تحمل کرده ای که حالا چیزی در جانت بروید که جراتت را زیاد کند و تو آن را صادقانه تقسیم کنی.
کاش میدانست که چقدر این عکس را با آن پس زمینه تارش دوست دارم......
جمعه 1387/06/22
قرار تازه....جنگ تازه
همان موقع بود که پرسید چرا میخواهم بجنگم!نشد بگویم.نتوانستم بگویم که برای فرار از دیوارهای این شهر لعنتی راه دیگری باقی نمانده.تمام شهر بوی چیزهایی را میداد که روزی دلبسته اش بودم. پر بود از خاطراتی که دیگر از بازسازی آنها خسته بودم.محزون بودم و گوشه گیر.راهی نمانده بود.
گوشی تلفن را که میگذارم بغض گلویم را گرفته.زندگی هیچوقت آسانتر از قبل نمیشود.یادم می آید در جواب سوالش گفتم این بهترین راه است.بهترین راه از بین تمام راههایی که نشد بگویم وجود ندارند….
سه شنبه 1387/06/19
می خواهم به دیدن ماهی ها که رفتم
دست خالی نباشم.....
سفر هزار و یک چیز خوب دارد.اما یک خوبیش این است که به تو میفهماند چقدر پایت گیر است.همین چند سال پیش بود که قدرت داشتم همه چیز را رها کنم و بروم.فکر میکردم پایبند شدن احمقانه است.اما اینبار هر چه دورتر میشدم انگار بیشتر محتاج برگشتن بودم.دلم برای همه چیز تنگ شده است.برای تمام کتابها،کاکتوسها،آدم ها،تو. حتی برای تمام این دیوارها،حتی این صفحه سفید که مقابلم سیاه میشود.
همه چیز را باید دوباره مرور کرد.دلم اینجا گیر کرده است.
چهارشنبه 1387/06/06
عشق رنگ است....
سفر چیز خوبی است.حس خوب سفر از مغزت،روحت،تنت بیرون نمیرود.وقتی میروی پر از اضطرابی و هیجان.وقتی بر میگردی پر از خاطره ای!چقدر حرف برای گفتن داری.
اینبار که میروم مثل همیشه همه چیز هایی را که باید ببرم تلنبار کرده ام روی هم.یک چیز مانده است.چیزی که جا گذاشتنش سخت است.هر چند که بردنش ناممکن!
تا برگردم مراقب همه چیز باش.همه چیز!!!!
سه شنبه 1387/06/05
این روزها دلتنگیم بیش است،از پلک زدنهام هم بیشتر...
دلتنگ آن روزهایی هستم
که با افسوس خواب های خوش
بیدار میشدم
و تا شب که دوباره بخوابم
رویایی بودم....
جمعه 1387/06/01
این سقوط آخر است.....
گاهی از طبقه آخر یک آسمانخراش پرت می شوی پایین.یعنی پرتت میکنند پایین.آنکه پرتت می کند حتما دلش میخواسته تو نباشی اما تو مگر باورت میشود.اصلا مگر میفهمی بار و بندیل جمع کردن یعنی چه؟
وقتی سقوط می کنی حتی یادت نمی آید اسمت چه بوده.مسلکت چه بوده. سنگ میشوی.حتی گریه هم نمیکنی.سعی میکنی در این لحظه های آخر قوی باشی.چه خوب است که آنقدر سریع اتفاق می افتد که حتی نمی توانی پشت سرت را نگاه کنی.چه خوب که حتی یادت نمی آید این چندمین بار است که سقوط میکنی.یا این چندمین آدم است!
اگر شانس بیاوری و زنده بمانی به دنبال خیلی چیزها میگردی.تکه های خرد شده ات را باید جمع کنی.چقدر باید طول بکشد که با تکه های بند زده کنار بیایی.یادآوری سقوط وحشت زده ات میکند.زخم هایت خوب نمیشوند.به چیزهایی که باخته ای فکر میکنی.خالی میشوی.از عشق،از امید،از ایمان،از آینده.اما مگر میشود از او خالی شد!!!!!
پنجشنبه 1387/05/31
دنیا بزرگتر از این نمیشود که!
امروز اما دلم نمیخواهد کفشهایم بزرگتر باشد.کفشهای اندازه ی پایم میخرم.کاش زودتر میفهمیدم زندگی همان است که هست حتی اگر کفشهای من خیلی بزرگتر از پایم باشد.بیست و چند سال باید بگذرد تا بفهمی اصلا همان بهتر که دنیا بزرگتر از این نمیشود.آنوقت چقدر بیشتر باید میگشتم تا تو را پیدا میکردم.
کاش گلیم آدم آنقدر بزرگ بود که هرچه پایت را دراز میکردی باز هم توی گلیم خودت بودی!!!!!
دوشنبه 1387/05/28
حال همه ما خوب است...اما تو باور نکن!
کاش کسی بود که مرا از یاد نبرده بود.
