تبليغاتX
The Forgotten Part

پنجشنبه 1388/05/08

پیش از چشمان تو تاریخی نبود.

پیش از آن که دلبرم شوی

تقویم ها بودند

برای شمارش تاریخ:

تقویم هندوها

تقویم چینی ها

تقویم ایرانی

تقویم مصریان.

 

پس از آن که دلبرم شدی

مردم می گفتند:سال هزار پیش از چشمانش

و قرن دهم بعد از چشمانش.

 

نزار قبانی

پ.ن: بعد از مدتی حالا برگشته‌ام تا تمام حرف‌های ناگفته را بگویم.

نوشته شده توسط المیرا در 23:31 | موضوع: شعر
• لینک ثابت  • 

دوشنبه 1387/12/12

بی هیچ دلیلی

ماه اما

روشن تر از آن است

که در حوض خانه ی ما بیفتد

با این همه

اگر آمدی

و اگر در خانه نبودم

عینکت را

به عمد روی کتاب ها

جا بگذار.

 

جواد گنجعلی

نوشته شده توسط المیرا در 23:7 | موضوع: شعر
• لینک ثابت  • 

چهارشنبه 1387/10/18

مرگ میان پرنده و برگ جا خوش کرده است

سلاخی

زار می گریست

 

به قناری کوچکی

دل باخته بود.

احمد شاملو

نوشته شده توسط المیرا در 13:40 | موضوع: شعر
• لینک ثابت  • 

یکشنبه 1387/10/01

بگذار پوستت عاشقانه بتپد در قلمرو دستان من

هر بار می افتم

دو تکه می شوم

نیمی را باد می برد

نیمی را مردی که نمی شناسم

....

نوشته شده توسط المیرا در 23:52 | موضوع: شعر
• لینک ثابت  • 

دوشنبه 1387/09/25

سوزن گرامافون روی نام تو گیر کرده است

اسمم را گفتم

                     مرا نشناخت

عینکم را برداشتم

                     مرا نشناخت

حالا مطمئنم

اگر پوست صورتم را هم کنار بزنم

باز هم مرا نخواهد شناخت

او دیگر عوض شده است

وچشمهایش

            مال خودش نیست

پاهای زنی گناهکار

او را در خیابان ها می گرداند

 

رسول یونان

نوشته شده توسط المیرا در 19:9 | موضوع: شعر
• لینک ثابت  • 

چهارشنبه 1387/08/29

از کوچه آوازه خوانی نمی گذرد

پنداری که هیچکس عاشق نیست.

نوشته شده توسط المیرا در 22:3 | موضوع: شعر
• لینک ثابت  • 

یکشنبه 1387/08/26

دزدیده،دزدیده...نگاهت می کنم از دور

دزدیده
دزدیده
نگاهت می کنم از دور
با هزار نیرنگ
به هزار رنگ درمی آیم
باد می شوم
گونه هایت را می دزدم
موهایت را می دزدم.
لبخندت را از دست نمی دهم
هرچند برای من نیست
دستانت را از دست نمی دهم
هرچند با من نیست
دزدیده
دزدیده عشقبازی می کنم
از دور
تو به سلامت به خانه خواهی رسید
و من
لب هایم را در سکوت آتش خواهم زد.
نوشته شده توسط المیرا در 20:15 | موضوع: شعر
• لینک ثابت  • 

جمعه 1387/08/17

کوچه ای از بازوان من می گذرد

نقاشی کن بر ناخن های دست من

درختی بر این ناخن

باران بر روی ناخن دیگر

روی این آفتاب و

آفتابگردان ها در کف دست من

یک ناخن برای غروب

ناخنی برای نیمرخ دختری که نیمرخش یادم نیست

کوچه ای از بازوان من می گذرد

با طرح پنجره ای بر انگشتم

حالا دست هایم را بردار

و بپیچ دور تنت

و بگذار ناخن هایم

نوک انگشت هایم

آهسته بگذرد از روی پوست تو

می بینی؟

رنگ ها را می بینی؟

 

بیژن نجدی

نوشته شده توسط المیرا در 16:11 | موضوع: شعر
• لینک ثابت  • 

یکشنبه 1387/08/05

برای آن که کمی،حتی شده کمی زندگی کرد،دو تولد لازم است.تولد جسم و سپس تولد روح.هر دو تولد مانند کنده شدن هستند.تولد اول بدن را به این دنیا می افکند و تولد دوم روح را به آسمان می فرستد.تولد دوم من زمانی بود که تو را دیدم....

 فرا تر از بودن ،کریستین بوبن

نوشته شده توسط المیرا در 22:3 | موضوع: شعر
• لینک ثابت  • 

شنبه 1387/08/04

یک بوسه برای بدرقه!

یک بوسه برای بدرقه

دو گام فاصله تا بغض

سیگارم را تو روشن کردی!

 

دریغا

کودکی با دو چشم درشت

در پی باد

و نان فروشی خسته

در سایه سار پیاده رو

 

داس ها در مزرعه می میرند

پدرانمان

در کارخانه های نان

 

سید علی صالحی

نوشته شده توسط المیرا در 12:47 | موضوع: شعر
• لینک ثابت  • 

دوشنبه 1387/07/08

دلم میخواهد نقطه بگذارم تمامش کنم

اما حس خسته ای مرتب مزاحمم می شود

باید ادامه داد

همین گوشه ی دنج بی دنیا خوب است

و خوب است خیره به همان خوشی های مشترک

خیال کنم مثلا حواسم نیست.

 

کج می آییم که صاف بنشینیم

اما ایستاده می میریم.

(چه شعار مزخرف دلنشینی)

 

آیا تمام زندگی

چیزی جز همین پروانه ی پاییزی نیست

که از ترس باد

به آن بوته ی بی دلیل پناه برده است؟

 

چه عصر آهسته ی عجیبی!

چه کج بیایی،

چه صاف بنشینی و

چه ایستاده بمیری،

فرقی نمیکند

پاییز همه ی پارک های جهان

همیشه همینقدر خلوت است.

 

سید علی صالحی

نوشته شده توسط المیرا در 20:26 | موضوع: شعر
• لینک ثابت  • 

پنجشنبه 1387/06/28

آی پاییز....خوب شد که آمدی

میترسم،مضطربم

و با آنکه میترسم و مضطربم

باز با تو تا آخر دنیا هستم

می آیی کنار گفتگویی ساده

تمام رویاهایت را بیدار می کنم

و آهسته زیر لب می گویم

برایت آب آورده ام

تشنه نیستی؟

فردا به احتمال قوی باران می آید

تو پیش بینی کرده بودی که باد نمی آید

با این همه ...دیروز

پی صدایی ساده که گفته بود بیا ،رفتم.

تمام راز سفر فقط خواب یک ستاره بود.

 

خسته ام ری را!

می آیی همسفرم شوی؟

گفتگوی میان راه بهتر از تماشای باران است

توی راه از پوزش پروانه سخن میگوییم.

توی راه خوابهایمان را برای بابونه های دره ای دور تعریف میکنیم

باران هم که بیاید

هی خیس از خنده های دور از آدمی،می خندیم

سید علی صالحی

نوشته شده توسط المیرا در 0:6 | موضوع: شعر
• لینک ثابت  • 

چهارشنبه 1387/06/06

.....

شب را لای موهایت

گم میکنم.

خودم را لابلای لبخندهایت

و روزهایم را

به یادت.....

دیروز من...همیشه فردایم خواهد بود

اگر دیگر نبینمت

نوشته شده توسط المیرا در 13:55 | موضوع: شعر
• لینک ثابت  • 

پنجشنبه 1387/05/24

سلام

مي کارمت

درون گلدان صورتیِ احساسم

می‌نشانمت آرام

روي طاقچه‌ی چشمم

هوای هوای اين روزها را داشته باش

بادی نيايد از چشمم بيفتی!

نوشته شده توسط المیرا در 2:56 | موضوع: شعر
• لینک ثابت  •