دوشنبه 1388/01/10
قلمم،دلتنگ روزهای از تو نوشتن است
گوشی را که بر می دارد از خوشحالی بال در می آورم.دلم برایش تنگ شده است اما صدای او سرد است.خودم را به آن راه می زنم. می گویم هنوز پارسال است...امسال نشده است.سردی های پارسالی اسم دارند فقط.سردی های بی برفند.سردی های بی رسمند.توی همین روزهای سرد بی رسم دانه می پاشیدم برای قمری ها.باد نمی وزید...انگار می بارید.نه بارانی..نه برفی.فقط باد می بارید.دانه ها را می شست.و قمری ها می مردند.
تند تند حرف می زنم.آسمان را به زمین می دوزم تا خالی هایی که وسط صحبتمان به وجود می آید معلوم نشود.خالی هایی که دوخته نمی شوند.جوش نمی خورند.هر دو ساکت می شویم انگار چیزی آن وسط کم می آید.و من دو سر حرف را به سختی به هم می چسبانم.مثل خیلی چیز های دیگر که دلم می خواست کش بیاید.قد بکشد که نکشید.و من با آنها امسال ها را پارسال می کنم......
بین یکی از همین سکوت هاست که می رود.و من که دلم هنوز تنگ است و باد که هنوز می بارد.
