تبليغاتX
The Forgotten Part

شنبه 1388/02/26

تو را در فراسوی مرزهای تنم دوست دارم

بعضی چیزها را نمی شود به همین راحتی راه داد توی زندگی.باید آزادش بگذاری تا بیاید از روی آرامی.لم بدهد بین این روزها.کم کم خودش را جا کند بین صحبت های روزمره!و تو وقتی به خودت بیایی که آن چیز در تو رخنه کرده است...

این 2دو تا بودن نشئه ات می کند.هرچه پیش می روی بیشتر می خواهی!گاهی مست می شوی!گاهی سخت می شوی!کافی است که نباشد،استخوان های ذهنت درد می گیرد،جای خالی اش خالی ات می کند..تیره ات می کند...تار می شوی..زار می شوی..هزار بار می میری.

اینجا می نویسم تا بماند،همین روزهای پارسال بود که اولین بار دیدمش.بی هوا آمده بود هوای مارا ببرد انگار!

"کبریت خیس" عباس صفاری آورده بود و رویش نوشته بود:دنیا همانطوری می چرخد که او دلش می خواهد!بعد ها گیر کرده بودیم به هم،قاطی شده بودیم اصلا.بعد ترش این پدر بود که مرا دست او می سپرد!

او غریبه ی دیروز بود که حالا نیمه ی دیگر این زندگی است.

نوشته شده توسط المیرا در 23:25 | موضوع: شخصی
• لینک ثابت  •